تبليغاتX
نیما یوشیج(علی اسفندیاری)

نیما یوشیج(علی اسفندیاری)

جمعه بیستم مهر 1386

باد مي گردد

nima

باد مي گردد
باد مي گردد و در باز و چراغ ست خموش
خانه ها يک سره خالي شده در دهکده اند.
بيمناک ست به ره بار به دوشي که به پل
راه خود مي سپرد.
پاي تا سر شکم مان تا شبشان
شاد و آسان گذرد.

بگسليده ست در اندوده دود
پايه ديواري.
از هر آن چيز که بگسيخته است
نالش مجروحي
يا جزع هاي تن بيماري.
و آنکه بر پل گذرش بود مشکل ها
هر زمان مي نگرد.
پاي تا سر شکم مان تا شبشان
شاد و آسان گذرد.

باد مي گردد و در باز و چراغ ست خموش
خانه ها يک سره خالي شده در دهکده اند.
رهسپاري که به پل داشت گذر مي ايستد
زني از چشم سر شک
مردي از روي جبين خون جبين مي سترد.
پاي تا سر شکم مان تا شبشان
شاد و آسان گذرد.
 


بز ملاحسن
بز ملا حسن مسئله گو
 چو به ده از رمه مي کردي رو
 داشت همواره به همره پس افت
 تا سوي خانه ،‌ ز بزها ، دو سه جفت
 بز همسايه ،‌بز مردم ده
 همه پر شير و همه نافع و مفت
 شاد ملا پي دوشيدنشان
 جستي از جاي و به تحسين مي گفت
مرحبا بز بزک زيرک من
 که کند سود من افزون به نهفت
 روزي آمد ز قصا بز گم شد
 بز ملا به سوي مردم شد
جست ملا ،‌ کسل و سرگردان
همه ده ، خانه ي اين خانه ي آن
 زير هر چاله و هر دهليزي
 کنج هر بيشه ،‌به هر کوهستان
ديد هر چيز و بز خويش نديد
 سخت آشفت و به خود عهد کنان
گفت : اگر يافتم اين بد گوهر
 کنمش خرد سراسر استخوان
 ناگهان ديد فراز کمري
 بز خود را از پي بوته چري
رفت و بستش به رسن ،‌زد به عصا
 بي مروت بز بي شرم و حيا
 اين همه آب و علف دادن من
عاقبت از توام اين بود جزا
که خورد شير تو را مرده ده ؟
بزک افتاد و بر او داد ندا
شير صد روز بزان دگر
 شير يک روز مرا نيست بها ؟
يا مخور حق کسي کز تو جداست
 يا بخور با دگران آنچه تراست


برف
زردها بي خود قرمز نشده اند
قرمزي رنگ نينداخته است
بي خودي بر ديوار.
صبح پيدا شده از آن طرف کوه "ازاکو" اما
"وازانا" پيدا نيست
گرته ي روشني مرده ي برفي همه کارش آشوب
بر سر شيشه ي هر پنجره بگرفته قرار.
وازانا پيدا نيست
من دلم سخت گرفته است از اين
ميهمان خانه ي مهمان کش روزش تاريک
که به جان هم نشناخته انداخته است:
چند تن خواب آلود
چند تن نا هموار
چند تن نا هشيار.



بر سر قايقش
بر سر قايقش انديشه کنان  قايق بان
دائماً ميزند از رنج سفر بر سر دريا فرياد:
"اگرم کشمکش موج سوي ساحل راهي ميداد."
*
سخت طوفان زده روي درياست
نا شکيباست به دل قايق بان
شب پر از حادثه.دهشت افزاست.
*
بر سر ساحل هم ليکن انديشه کنان قايق بان
نا شکيباتر بر مي شود از او فرياد:
"کاش بازم ره بر خطه ي درياي گران مي افتاد!"



بهار
بچه‌ها بهار
گل‌ها وا شدند،
برف‌ها پا شدند،
از رو سبزه‌ها
از رو کوهسار
بچه‌ها بهار!

داره رو درخت
مي‌خونه به‌گوش:
«پوستين را بکن
قبا را بپوش.»

بيدار شو بيدار
بچه‌ها بهار!

دارند مي‌روند
دارند مي‌پرند
زنبور از لونه
بابا از خونه
همه پي‌ِ کار
بچه‌ها بهار!

 





Search

منوي اصلي

آرشيو مطالب

لينكدوني

لوگوي دوستان

كلكسيون قالب هاي بلاگفا

Your Logo

Your Logo


آمار وبلاگ
    افراد آنلاين :
    مجموع بازديدها :

لوگوي وبلاگ

اديتور قالب

كلكسيون قالب هاي بلاگفا
Powered By
BLOGFA.COM