تبليغاتX
نیما یوشیج(علی اسفندیاری)

نیما یوشیج(علی اسفندیاری)

جمعه بیستم مهر 1386

از : قصه ي رنگ پريده ، خون سرد

nima

از : قصه ي رنگ پريده ، خون سرد
من ندانم با که گويم شرح درد
 قصه ي رنگ پريده ، خون سرد ؟
 هر که با من همره و پيمانه شد
 عاقبت شيدا دل و ديوانه شد
قصه ام عشاق را دلخون کند
 عاقبت ، خواننده را مجنون کند
 آتش عشق است و گيرد در کسي
 کاو ز سوز عشق ، مي سوزد بسي
 قصه اي دارم من از ياران خويش
قصه اي از بخت و از دوران خويش
 ياد مي ايد مرکز کودکي
 همره من بوده همواره يکي
 قصه اي دارم از اين همراه خود
 همره خوش ظاهر بدخواه خود
او مرا همراه بودي هر دمي
 سيرها مي کردم اندر عالمي
 يک نگارستانم آمد در نظر
 اندرو هر گونه حس و زيب و فر
هر نگاري را جمالي خاص بود
 يک صفت ، يک غمزه و يک رنگ سود
 هر يکي محنت زدا ،‌خاطر نواز
 شيوه ي جلوه گري را کرده ساز
 هر يکي با يک کرشمه ،‌يک هنر
 هوش بردي و شکيبايي ز سر
 هر نگاري را به دست اندر کمند
 مي کشيدي هر که افتادي به بند
 بهر ايشان عالمي گرد آمده
 محو گشته ، عاشق و حيرت زده
من که در اين حلقه بودم بيقرار
 عاقبت کردم نگاري اختيار
مهر او به سرشت با بنياد من
 کودکي شد محو ، بگذشت آن ز من
 رفت از من طاقت و صبر و قرار
 باز مي جستم هميشه وصل يار
 هر کجا بودم ، به هر جا مي شدم
بود آن همراه ديرين در پيم
من نمي دانستم اين همراه کيست
 قصدش از همراهي در کار چيست ؟
 بس که ديدم نيکي و ياري او
 مار سازي و مددکاري او
 گفتم : اي غافل ببايد جست او
 هر که باشد دوستار توست او
 شادي تو از مدد کاري اوست
 بازپرس از حال اين ديرينه دوست
 گفتمش : اي نازنين يار نکو
 همرها ،‌تو چه کسي ؟ آخر بگو
 کيستي ؟ چه نام داري ؟ گفت : عشق
گفت : چوني ؟ حال تو چون است ؟ من
 گفتمش : روي تو بزدايد محن
تو کجايي ؟ من خوشم ؟ گفتم : خوشي
 خوب صورت ، خوب سيرت ، دلکشي
 به به از کردار و رفتار خوشت
 به به از اين جلوه هاي دلکشت
 بي تو يک لحظه نخواهم زندگي
 خير بيني ، باش در پايندگي
 باز اي و ره نما ، در پيش رو
 که منم آماده و مفتون تو
در ره افتاد و من از دنبال وي
 شاد مي رفتم بدي ني ، بيم ني
 در پي او سيرها کردم بسي
 از همه دور و نمي ديديم کسي
 چون که در من سوز او تاثير کرد
 عالمي در نزد من تغيير کرد
 عشق ، کاول صورتي نيکوي داشت
 بس بدي ها عاقبت در خوي داشت
 روز درد و روز نکامي رسيد
 عشق خوش ظاهر مرا در غم کشيد
 ناگهان ديدم خطا کردم ،‌خطا
 که بدو کردم ز خامي اقتفا
 آدم کم تجربه ظاهر پرست
 ز آفت و شر زمان هرگز نرست
 من ز خامي عشق را خوردم فريب
 که شدم از شادماني بي نصيب
 در پشيماني سر آمد روزگار
 يک شبي تنها بدم در کوهسار
 سر به زانوي تفکر برده پيش
 محو گشته در پريشاني خويش
 زار مي ناليدم از خامي خود
 در نخستين درد و نکامي خود
 که : چرا بي تجربه ، بي معرفت
 بي تأمل ،‌بي خبر ،‌بي مشورت
 من که هيچ از خوي او نشناختم
 از چه آخر جانب او تاختم ؟
 ديدم از افسوس و ناله نيست سود
 درد را بايد يکي چاره نمود
 چاره مي جستم که تا گردم رها
 زان جهان درد وطوفان بلا
 سعي مي کردم بهر جيله شود
 چاره ي اين عشق بد پيله شود
 عشق کز اول مرا درحکم بود
س آنچه مي گفتم بکن ،‌ آن مي نمود
 من ندانستم چه شد کان روزگار
 اندک اندک برد از من اختيار
 هر چه کردم که از او گردم رها
 در نهان مي گفت با من اين ندا
 بايدت جويي هميشه وصل او
 که فکنده ست او تو را در جست و جو
 ترک آن زيبارخ فرخنده حال
 از محال است ، از محال است از محال
 گفتم : اي يار من شوريده سر
سوختم در محنت و درد و خطر
 در ميان آتشم آورده اي
 اين چه کار است ، اينکه با من کرده اي ؟
 چند داري جان من در بند ، چند ؟
 بگسل آخر از من بيچاره بند
 هر چه کردم لابه و افغان و داد
 گوش بست و چشم را بر هم نهاد
 يعني : اي بيچاره بايد سوختن
 نه به آزادي سرور اندوختن
 بايدت داري سر تسليم پيش
 تا ز سوز من بسوزي جان خويش
 چون که ديدم سرنوشت خويش را
 تن بدادم تا بسوزم در بلا
 مبتلا را چيست چاره جز رضا
 چون نيابد راه دفع ابتلا ؟
 اين سزاي آن کسان خام را
 که نينديشند هيچ انجام را
 سالها بگذشت و در بندم اسير
 کو مرا يک ياوري ، کو دستگير ؟
 مي کشد هر لحظه ام در بند سخت
 او چه خواهد از من برگشته بخت ؟
 اي دريغا روزگارم شد سياه
 آه از اين عشق قوي پي آه ! آه
کودکي کو ! شادماني ها چه شد ؟
 تازگي ها ، کامراني ها چه شد ؟
 چه شد آن رنگ من و آن حال من
 محو شد آن اولين آمال من
 شد پريده ،‌رنگ من از رنج و درد
 اين منم : رنگ پريده ،‌خون سرد
 عشقم آخر در جهان بدنام کرد
 آخرم رسواي خاص و عام کرد
 وه ! چه نيرنگ و چه افسون داشت او
 که مرا با جلوه مغتون داشت او
 عاقبت آواره ام کرد از ديار
 نه مرا غمخواري و نه هيچ يار
 مي فزايد درد و آسوده نيم
 چيست اين هنگامه ، آخر من کيم ؟
 که شده ماننده ي ديوانگان
 مي روم شيدا سر و شيون کنان
 مي روم هر جا ، به هر سو ، کو به کو
 خود نمي دانم چه دارم جست و جو
 سخت حيران مي شوم در کار خود
که نمي دانم ره و رفتار خود
 خيره خيره گاه گريان مي شوم
بي سبب گاهي گريزان مي شوم
 زشت آمد در نظرها کار من
 خلق نفرت دارد از گفتار من
 دور گشتند از من آن ياران همه
 چه شدند ايشان ، چه شد آن همهمه ؟
 چه شد آن ياري که از ياران من
 خويش را خواندي ز جانبازان من ؟
 من شنيدم بود از آن انجمن
 که ملامت گو بدند و ضد من
 چه شد آن يار نکويي کز فا
 دم زدي پيوسته با من از وفا ؟
 گم شد از من ، گم شدم از ياد او
 ماند بر جا قصه ي بيداد او
 بي مروت يار من ، اي بي وفا
 بي سبب از من چرا گشتي جدا ؟
 بي مروت اين جفاهايت چراست ؟
 يار ، آخر آن وفاهايت کجاست ؟
 چه شد آن ياري که با من داشتي
 دعوي يک باطني و آشتي ؟
 چون مرا بيچاره و سرگشته ديد
 اندک اندک آشنايي را بريد
 ديدمش ، گفتم : منم نشناخت او
 بي تأمل روز من برتافت او
 دوستي اين بود ز ابناي زمان
 مرحبا بر خوي ياران جهان
مرحبا بر پايداري هاي خلق
 دوستي خلق و ياري هاي خلق
 بس که ديدم جور از ياران خود
 وز سراسر مردم دوران خود
 من شدم : رنگ پريده ، خون سرد
 پس نشايد دوستي با خلق کرد
 واي بر حال من بدبخت!‌واي
کس به درد من مبادا مبتلاي
 عشق با من گفت : از جا خيز ، هان
 خلق را از درد بدبختي رهان
 خواستم تا ره نمايم خلق را
 تا ز نکامي رهانم خلق را
 مي نمودم راهشان ، رفتارشان
 منع مي کردم من از پيکارشان
 خلق صاحب فهم صاحب معرفت
 عاقبت نشنيد پندم ، عاقبت
جمله مي گفتند او ديوانه است
گاه گفتند او پي افسانه است
خلقم آخر بس ملامت ها نمود
 سرزنش ها و حقارت ها نمود
 با چنين هديه مرا پاداش کرد
 هديه ،‌آري ، هديه اي از رنج و درد
 که پريشاني من افزون نمود
 خيرخواهي را چنين پاداش بود
 عاقبت قدر مرا نشناختند
 بي سبب آزرده از خود ساختند
 بيشتر آن کس که دانا مي نمود
 نفرتش از حق و حق آرنده بود
 آدمي نزديک خود را کي شناخت
 دور را بشناخت ، سوي او بتاخت
 آن که کمتر قدر تو داند درست
 در ميانخويش ونزديکان توست
 الغرض ، اين مردم حق ناشناس
 بس بدي کردند بيرون از قياس
 هديه ها دادند از درد و محن
 زان سراسر هديه ي جانسوز ،‌من
 يادگاري ساختم با آه و درد
نام آن ، رنگ پريده ، خون سرد
 مرحبا بر عقل و بر کردار خلق
 مرحبا بر طينت و رفتار خلق
مرحبا بر آدم نيکو نهاد
 حيف از اويي که در عالم فتاد
 خوب پاداش مرا دادند ،‌خوب
 خوب داد عقل را دادند ، خوب
 هديه اين بود از خسان بي خرد
 هر سري يک نوع حق را مي خرد
 نور حق پيداست ،‌ ليکن خلق کور
 کور را چه سود پيش چشم نور ؟
 اي دريفا از دل پر سوز من
 اي دريغا از من و از روز من
 که به غفلت قسمتي بگذشاتم
 خلق را حق جوي مي پنداشتمن
 من چو آن شخصم که از بهر صدف
 کردم عمر خود به هر آبي تلف
 کمتر اندر قوم عقل پک هست
 خودپرست افزون بود از حق پرست
 خلق خصم حق و من ، خواهان حق
 سخت نفرت کردم از خصمان حق
 دور گرديدم از اين قوم حسود
عاشق حق را جز اين چاره چه بود ؟
عاشقم من بر لقاي روي دوست
 سير من هممواره ، هر دم ، سوي اوست
 پس چرا جويم محبت از کسي
 که تنفر دارد از خويم بسي؟
پس چرا گردم به گرد اين خسان
 که رسد زايشان مرا هردم زيان ؟
 اي بسا شرا که باشد در بشر
 عاقل آن باشد که بگريزد ز شر
آفت و شر خسان را چاره ساز
 احتراز است ، احتراز است ، احتراز
 بنده ي تنهاييم تا زنده ام
 گوشه اي دور از همه جوينده ام
 مي کشد جان را هواي روز يار
 از چه با غير آورم سر روزگار ؟
 من ندارم يار زين دونان کسي
 سالها سر برده ام تنها بسي
 من يکي خونين دلم شوريده حال
 که شد آخر عشق جانم را وبال
سخت دارم عزلت و اندوه دوست
 گرچه دانم دشمن سخت من اوست
 من چنان گمنامم و تنهاستم
 گوييا يکباره ناپيداستم
کس نخوانده ست ايچ آثار مرا
 نه شنيده ست ايچ گفتار مرا
 اولين بار است اينک ، کانجمن
 اي مي خواند از اندوه من
شرح عشق و شرح نکامي و درد
 قصه ي رنگ پريده ، خون سرد
 من از اين دو نان شهرستان نيم
 خاطر پر درد کوهستانيم
 کز بدي بخت ،‌در شهر شما
 روزگاري رفت و هستم مبتلا
هر سري با عالم خاصي خوش است
 هر که را يک چيز خوب و دلکش است
 من خوشم با زندگي کوهيان
 چون که عادت دارم از صفلي بدان
 به به از آنجا که مأواي من است
وز سراسر مردم شهر ايمن است
 اندر او نه شوکتي ،‌ نه زينتي
نه تقيد ،‌نه فريب و حيلتي
 به به از آن آتش شب هاي تار
 در کنار گوسفند و کوهسار
 به به از آن شورش و آن همهمه
که بيفتد گاهگاهي دررمه
بانگ چوپانان ، صداي هاي هاي
بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ ناي
 زندگي در شهر فرسايد مرا
 صحبت شهري بيازارد مرا
 خوب ديدم شهر و کار اهل شهر
 گفته ها و روزگار اهل شهر
 صحبت شهري پر از عيب و ضر است
 پر ز تقليد و پر از کيد و شر است
 شهر باشد منبع بس مفسده
بس بدي ، بس فتنه ها ، بس بيهده
 تا که اين وضع است در پايندگي
نيست هرگز شهر جاي زندگي
 زين تمدن خلق در هم اوفتاد
 آفرين بر وحشت اعصار باد
جان فداي مردم جنگل نشين
 آفرين بر ساده لوحان ،‌آفرين
 شهر درد و محنتم افزون نمود
 اين هم از عشق است ، اي کاش او نبود
من هراسانم بسي از کار عشق
 هر چه ديدم ، ديدم از کردار عشق
 او مرا نفرت بداد از شهريان
 واي بر من ! کو ديار و خانمان ؟
 خانه ي من ،‌جنگل من ، کو، کجاست ؟.
 حاليا فرسنگ ها از من جداست
 بخت بد را بين چه با من مي کند
س دورم از ديرينه مسکن مي کند
 يک زمانم اندکي نگذاشت شاد
کس گرفتار چنين بختي مباد
 تازه دوران جواني من است
 که جهاني خصم جاني من است
 هيچ کس جز من نباشد يار من
 يار نيکوطينت غمخوار من
 باطن من خوب ياري بود اگر
 اين همه در وي نبودي شور و شر
 آخر اي من ، تو چه طالع داشتي
يک زمانت نيست با بخت آشتي ؟
 از چو تو شوريده آخر چيست سود
در زمانه کاش نقش تو نبود
 کيستي تو ! اين سر پر شور چيست
 تو چه ها جويي درين دوران زيست ؟
 تو نداري تاب درد و سوختن
 باز داري قصد درد اندوختن ؟
 پس چو درد اندوختي ،‌ افغان کني
خلق را زين حال خود حيران کني
 چيست آخر! اين چنين شيدا چرا؟
اين همه خواهان درد و ماجرا
 چشم بگشاي و به خود باز اي ، هان
 که تويي نيز از شمار زندگان
 دائما تنهايي و آوارگي
دائما ناليدن و بيچارگي
نيست اي غافل ! قرار زيستن
 حاصل عمر است شادي و خوشي
س نه پريشان حالي و محنت کشي
 اندکي آسوده شو ، بخرام شاد
 چند خواهي عمر را بر باد داد
 چند ! چند آخر مصيبت بردنا
 لحظه اي ديگر ببايد رفتنا
 با چنين اوصاف و حالي که تو راست
 گر ملامت ها کند خلقت رواست
 اي ملامت گو بيا وقت است ،‌ وقت
 که ملامت دارد اين شوريده بخت
 گرد اييد و تماشايش کنيد
 خنده ها بر حال و روز او زنيد
 او خرد گم کرده است و بي قرار
 اي سر شهري ، از او پرهيزدار
 رفت بيرون مصلحت از دست او
 مشنوي اين گفته هاي پست او
 او نداند رسم چه ،‌ آداب چيست
 که چگونه بايدش با خلق زيست
 او نداند چيست اين اوضاع شوم
 اين مذاهب ، اين سياست ، وين رسوم
او نداند هيچ وضع گفت و گو
 چون که حق را باشد اندر جست و جو
 اي بسا کس را که حاجت شد روا
 بخت بد را اي بسا باشد دوا
 اي بسا بيچاره را کاندوه و درد
 گردش ايام کم کم محو کرد
 جز من شوريده را که چاره نيست
 بايدم تا زنده ام در درد زيست
عاشقم من ، عاشقم من ، عاشقم
 عاشقي را لازم ايد درد و غم
 راست گويند اين که : من ديوانه ام
 در پي اوهام يا افسانه ام
 زان که بر ضد جهان گويم سخن
 يا جهان ديوانه باشد يا که من
 بلکه از ديوانگان هم بدترم
زان که مردم ديگر و من ديگرم
 هر چه در عالم نظر مي افکنم
 خويش را دذ شور و شر مي افکنم
 جنبش دريا ،‌خروش آب ها
 پرتو مه ،‌طلعت مهتاب ها
 ريزش باران ، سکوت دره ها
 پرش و حيراني شب پره ها
 ناله ي جغدان و تاريکي کوه
 هاي هاي آبشار باشکوه
بانگ مرغان و صداي بالشان
 چون که مي انديشم از احوالشان
 گوييا هستند با من در سخن
 رازها گويند پر درد و محن
 گوييا هر يک مرا زخمي زنند
گوييا هر يک مرا شيدا کنند
 من ندانم چيست در عالم نهان
 که مرا هرلحظه اي دارد زيان
 آخر اين عالم همان ويرانه است
 که شما را مأمن است و خانه است
 پس چرا آرد شما را خرمي
 بهر من آرد هميشه مؤتمي ؟
 آه! عالم ،‌ آتشم هر دم زني
بي سبب با من چه داري دشمني
من چه کردم با تو آخر ، اي پليد
دشمني بي سبب هرگز که ديد
 چشم ، آخر چند در او بنگري
مي نبيني تو مگر فتنه گري
 تيره شو ، اي چشم ، يا آسوده باش
 کاش تو با من نبودي ! کاش ! کاش
ليک ، اي عشق ، اين همه از کار توست
سوزش من از ره و رفتار توست
 زندگي با تو سراسر ذلت است
غم ،‌هميشه غم ،‌ هميشه محنت است
 هر چه هست از غم بهم آميخته است
 و آن سراسر بر سر من ريخته است
 درد عالم در سرم پنهان بود
در هر افغانم هزار افغان بود
نيست درد من ز نوع درد عام
اين چنين دردي کجا گردد تمام ؟
 جان من فرسود از اين اوهام فرد
 ديدي آخر عشق با جانم چه کرد ؟
 اي بسا شب ها کنار کوهسار
 من به تنهايي شدم نالان و زار
سوخته در عشق بي سامان خود
شکوه ها کردم همه از جان خود
 آخر از من ، جان چه مي خواهي ؟ برو
دور شو از جانب من ! دور شو
 عشق را در خانه ات پرورده اي
 خود نمي داني چه با خود کرده اي
قدرتش دادي و بينايي و زور
تا که در تو و لوله افکند و شور
گه ز خانه خواهدت بيرون کند
گه اسير خلق پر افسون کند
گه تو را حيران کند در کار خويش
 گه مطيع و تابع رفتار خويش
 هر زمان رنگي بجويد ماجرا
بهر خود خصي بپروردي چرا ؟
 ذلت تو يکسره از کار اوست
 باز از خامي چرا خوانيش دوست ؟
 گر نگويي ترک اين بد کيش را
خود ز سوز او بسوزي خويش را
 چون که دشمن گشت در خانه قوي
رو که در دم بايدت زانجا روي
بايدت فاني شدن در دست خويش
 نه به دست خصم بدکردار و کيش
 نيستم شايسته ي ياري تو
 مي رسد بر من همه خواري تو
 رو به جايي کت به دنيايي خزند
 بس نوازش ها ،‌حمايت ها کنند
 چه شود گر تو رها سازي مرا
 رحم کن بر بيچارگان باشد روا
 کاش جان را عقل بود و هوش بود
 ترک اين شوريده سرا را مي نمود
 او شده چون سلسله بر گردنم
 وه ! چه ها بايد که از وي بردنم
 چند بايد باشم اندر سلسله
رفت طاقت ، رفت آخر حوصله
 من ز مرگ و زندگي ام بي نصيب
 تا که داد اين عشق سوزانم فريب
 سوختم تا عشق پر سوز و فتن
 کرد ديگرگون من و بنياد من
 سوختم تا ديده ي من باز کرد
 بر من بيچاره کشف راز کرد
 سوختم من ، سوختم من ، سوختم
کاش راه او نمي آموختم
 کي ز جمعيت گريزان مي شدم
 کي به کار خويش حيران مي شدم ؟
کي هميشه با خسانم جنگ بود
باطل و حق گر مرا يک رنگ بود ؟
 کي ز خصم حق مرا بودي زيان
 گر نبودي عشق حق در من عيان ؟
 آفت جان من آخر عشق شد
 علت سوزش سراسر عشق شد
هر چه کرد اين عشق آتشپاره کرد
 عشق را بازيچه نتوان فرض کرد
 اي دريغا روزگار کودکي
 که نمي ديدم از اين غم ها ، يکي
 فکر ساده ، درک کم ، اندوه کم
 شادمان با کودکان دم مي زدم
اي خوشا آن روزگاران ،‌اي خوشا
 ياد باد آن روزگار دلگشا
گم شد آن ايام ، بگذشت آن زمان
 خود چه ماند در گذرگاه جهان ؟
بگذرد آب روان جويبار
 تازگي و طلعت روز بهار
گريه ي بيچاره ي شوريده حال
 خنده ي ياران و دوران وصال
 بگذرد ايام عشق و اشتياق
سوز خاطر ،‌سوز جان ،‌درد فراق
شادماني ها ، خوشي ها غني
 وين تعصب ها و کين و دشمني
 بگذرد درد گدايان ز احتياج
 عهد را زين گونه بر گردد مزاج
 اين چنين هرشادي و غم بگذرد
 جمله بگذشتند ، اين هم بگذرد
 خواه آسان بگذرانم ، خواه سخت
بگذرد هم عمر اين شوريده بخت
حال ،‌ بين مردگان و زندگان
قصه ام اين است ،‌ اي ايندگان
قصه ي رنگ پريده آتشي ست
س در پي يک خاطر محنت کشي ست
 زينهار از خواندن اين قصه ها
 که ندارد تاب سوزش جثه ها
 بيم آريد و بينديشيد ،‌هان
 ز آنچه از اندوهم آمد بر زبان
پند گيريد از من و از حال من
 پيروي خوش نيست از اعمال من
 بعد من آريد حال من به ياد
 آفرين بر غفلت جهال باد

 


آي آدم ها
آي آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!
يک نفر در آب دارد مي سپارد جان.
يک نفر دارد که دست و پاي دايم مي زند
روي اين درياي تند و تيره و سنگين که مي دانيد.
آن زمان که مست هستيد از خيال دست ياييدن به دشمن
آن زمان که پيش خود بي هوده پنداريد
که گرفت استيد دست ناتواني را
تا توانايي بهتر را پديد آريد.
آن زماني که تنگ مي بنديد
بر کمر هاتان کمر بند
در چه هنگامي بگويم من؟
يک نفر در آب دارد مي کند بي هوده جان، قربان!

 


آي آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا داريد!
نان به سفره، جامه تان بر تن؛
يک نفر در آب مي خواند شما را.
موج سنگين را به دست خسته مي کوبد
باز مي دارد دهان با چشم از وحشت دريده
سايه هاتان را ز راه دور ديده.
آب را بلعيده در گود کبود و هر زمان بي تابي اش افزون
مي کند زين آب، بيرون
گاه سر، گه پا
آي آدم ها!


او ز راه دور اين کهنه جهان را باز مي پايد
مي زند فرياد و اميد کمک دارد.
آي آدم ها که روي ساحل آرام در کار تماشاييد!
موج مي کوبد به روي ساحل خاموش
پخش مي گردد چنان مستي به جاي افتاده بس مدهوش.
مي رود نعره زنان، وين بانگ باز از دور مي آيد:
«آي آدم ها».
و صداي باد هر دم دل گزاتر
و در صداي باد بانگ او رهاتر
از ميان آب هاي دور و نزديک
باز در گوش اين ندا ها:
«آي آدم ها»...
 


آنکه مي گريد
آنکه مي گردد با گردش شب
گفت و گو دارد با من به نهان.
از براي دل من خندان ست
آنکه مي آيد خندان خندان.

مردم چشمم در حلقه چشم من اسير
مي شتابد از پيش.
رفته است از من، از آن گونه که هوش من از قالب سر
نگه دور انديش.

تا بيابم خندان چه کسي
و آنکه مي گريد با او چه کسي ست.
رفته هر محرم از خانه من
با من غمزده يک محرم نيست.

آب مي غرد در مخزن کوه
کوه ها غمناک اند
ابر مي پيچد، دامان اش تر.
وز فراز دره (اوجا)ي جوان
بيم آورده برفراشته سر.

من بر آن خنده که او دارد مي گريم
و بر آن گريه که اوراست به لب مي خندم.
و طراز شب را، سرد و خاموش
بر خراب تن شب مي بندم.
چه به خامي به ره آمد کودک!
چه نيابيده همه يافته ديد!
گفت: راهم بنما
گفتم او را که: بر اندازه بگو
پيش تر بايدت از راه شنيد

هم چنان ليکن مي غرد آب.
زخم دارد به نهان مي خندد.
خنده ناکي مي گريد.
خنده با گريه بياميخته شکل
گل دوانده است بر آب.
هر چه ميگردد از خانه به در
هر چه مي غلتد، مدهوش در آب.

کوه ها غمناک اند
ابرها مي پيچند.
وز فراز دره (اوجا)ي جوان
بيم آورده برفراشته قد.


انگاسي
سوي شهر آمد آن زن انگاس
سير کردن گرفت از چپ و راست
 ديد ايينه اي فتاده به خک
 گفت : حقا که گوهري يکتاست
 به تماشا چو برگرفت و بديد
 عکس خود را ، فکند و پوزش خواست
که : ببخشيد خواهرم ! به خدا
من ندانستم اين گوهر ز شماست
 ما همان روستازنيم درست
 ساده بين ،‌ساده فهم بي کم و کاست
که در ايينه ي جهان بر ما
 از همه ناشناس تر ، خود ماست



آهنگر
در درون تنگنا، با کوره اش، آهنگر فرتوت
دست او بر پتک
و به فرمان عروقش دست
دائماً فرياد او اين است، و اين است فرياد تلاش او:
« ـــ کي به دست من
آهن من گرم خواهد شد
و من او را نرم خواهم ديد؟
آهن سرسخت!
قد برآور، باز شو، از هم دوتا شو، با خيال من يکي تر زندگاني کن!»
 
زندگاني چه هوسناک است، چه شيرين!
چه برومندي دمي با زندگي آزاد بودن،
خواستن بي ترس، حرف از خواستن بي ترس گفتن، شاد بودن!
او به هنگامي که تا دشمن از او در بيم باشد
( آفريدگار شمشيري نخواهد بود چون)
و به هنگامي که از هيچ آفريدگار شمشيري نمي ترسد،
ز استغاثه هاي آناني که در زنجير زنگ آلوده اي را مي دهد تعمير...
 
بر سر آن ساخته کاو راست در دست،
مي گذارد او ( آن آهنگر)
دست مردم را به جاي دست هاي خود.
 
او به آنان، دست، با اين شيوه خواهد داد.
ساخته ناساخته،يا ساخته ي کوچک،
او، به دست کارهاي بس بزرگ ابزار مي بخشد.
او، جهان زندگي را مي دهد پرداخت!


آقا توکا
به روي در، به روي پنجره ها
به روي تخته هاي بام، در هر لحظه مقهور رفته، باد مي کوبد.
نه از او پيکري در راه پيدا
نياسوده دمي بر جا.
خروشان ست دريا
و در قعر نگاه، امواج او تصوير مي بندند

هم از آن گونه کان بود
ز مردي در درون پنجره بر مي شود آوا:
«دو دوک دوکا! آقا توکا! چه کارت بود با من؟».
در اين تاريک دل شب
نه زو بر جاي خود چيزي قرارش.

«درون جاده کس نيست پيدا.
پريشان است افرا»
گفت توکا:

«به رويم پنجره ت را باز بگذار
به دل دارم دمي با تو بمانم
به دل دارم براي تو بخوانم.

ز مردي در درون پنجره مانده ست ناپيدا نشانه.
فتاده سايه اش در گردش مهتاب، نا معلوم از چه سوي، بر ديوار
وز او هر حرف مي ماند صداي موج را از موج
وليک از هيبت دريا.

«چگونه دوستان من گريزان اند از من»
گفت توکا:
«شب تاريک را بار درون وهم ست يا رؤياي سنگيني ست!»
و با مردي درون پنجره بار دگر برداشت آوا:
«به چشمان اشک ريزانند طفلان.
منم بگريخته از گرم زنداني که با من بود
کنون مانند سرما درد با من گشته لذت ناک.
به رويم پنجره ت را باز بگذار
به دل دارم دمي با تو بمانم
به دل دارم براي تو بخوانم

ز مردي در درون پنجره آوا، ز راه دور مي آيد:
«دوک دوک دوکا، آقا توکا!
همه رفته اند و روي از ما بپوشيده
فسانه شد نشان انس هر بسيار جوشيده
گذشته ساليان بر ما
نشانده بارها گل شاخه تر جسته از سرما.
اگر خوب اين، وگر ناخوب
سفارش هاي مرگ اند اين خطوط ته نشسته
به چهر رهگذر مردم که پيري مينهدشان دل شکسته.
دل ات نگرفت از خواندن؟
از آن جان ات نيامد سير؟»

در آن سودا که خوانا بود، توکا باز ميخواند
و مردي در درون پنجره آواش با توکا سخن مي گفت:
«به آن شيوه که ميل تو آن مي بود
پي ات بگرفته نو خيزان به راه دور ميخوانند
بر اندازه که مي دانند.
به جا در بستر خارت، که بر اميد تر دامن گل روز بهاراني
فسرده غنچه اي حتي نخواهي ديد و اين داني.
به دل اي خسته آيا هست
هنوزت رغبت خواندن؟»

ولي توکاست خوانا.
هم از آن گونه کاول بر مي آيد باز
ز مردي در درون پنجره آوا.
به روي در، به روي پنجره ها
به روي تخته هاي بام، در هر لحظه مقهور رفته، باد مي کوبد
نه ازو پيکري در راه پيدا.
نياسوده دمي بر جا، خروشان ست دريا.
و در قعر نگاه، امواج او تصوير مي بندند.


 
افسانه
افسانه : در شب تيره ، ديوانه اي کاو
 دل به رنگي گريزان سپرده
 در دره ي سرد و خلوت نشسته
 همچو ساقه ي گياهي فسرده
 مي کند داستاني غم آور
 در ميان بس آشفته مانده
 قصه ي دانه اش هست و دامي
 وز همه گفته ناگفته مانده
 از دلي رفته دارد پيامي
داستان از خيالي پريشان
 اي دل من ، دل من ، دل من
 بينوا ، مضطرا ، قابل من
 با همه خوبي و قدر و دعوي
از تو آخر چه شد حاصل من
 جز سر شکي به رخساره ي غم ؟
آخر اي بينوا دل ! چع ديدي
 که ره رستگاري بريدي ؟
 مرغ هرزه درايي ، که بر هر
شاخي و شاخساري پريدي
 تا بماندي زبون و فتاده ؟
 مي توانستي اي دل ، رهيدن
 گر نخوردي فريب زمانه
 آنچه ديدي ، ز خود ديدي و بس
 هر دمي يک ره و يک بهانه
 تا تو اي مست ! با من ستيزي
 تا به سرمستي و غمگساري
 با فسانه کني دوستاري
 عالمي دايم از وي گريزد
 با تو او را بود سازگاري
 مبتلايي نيابد به از تو
 افسانه : مبتلايي که ماننده ي او
 کس در اين راه لغزان نديده
 آه! ديري است کاين قصه گويند
 از بر شاخه مرغي پريده
 مانده بر جاي از او آشيانه
 ليک اين آشيان ها سراسر
 بر کف بادها اندر ايند
 رهروان اندر اين راه هستند
 کاندر اين غم ، به غم مي سرايند
 او يکي نيز از رهروان بود
 در بر اين خرابه مغازه
 وين بلند آسمان و ستاره
 سالها با هم افسرده بوديد
 وز حوادث به دل پاره پاره
 او تو را بوسه مي زد ، تو او را
 عاشق : سال ها با هم افسرده بوديم
 سالها همچو واماندگي
 ليک موجي که آشفته مي رفت
 بودش از تو به لب داستاني
 مي زدت لب ، در آن موج ، لبخند
 افسانه : من بر آن موج آشفته ديدم
 يکه تازي سراسيمه
 عاشق : اما
من سوي گلعذاري رسيدم
 در همش گيسوان چون معما
 همچنان گردبادي مشوش
 افسانه : من در اين لحظه ، از راه پنهان
نقش مي بستم از او بر آبي
 عاشق : آه! من بوسه مي دادم از دور
 بر رخ او به خوابي چه خوابي
 با چه تصويرهاي فسونگر
 اي افسانه ، فسانه ، فسانه
 اي خدنگ تو را من نشانه
 اي علاج دل ، اي داروي درد
 همره گريه هاي شبانه
 با من سوخته در چه کاري ؟
 چيستي ! اي نهان از نظرها
 اي نشسته سر رهگذرها
 از پسرها همه ناله بر لب
 ناله ي تو همه از پدرها
 تو که اي ؟ مادرت که ؟ پدر که ؟
 چون ز گهواره بيرونم آورد
 مادرم ، سرگذشت تو مي گفت
 بر من از رنگ و روي تو مي زد
 ديده از جذبه هاي تو مي خفت
 مي شدم بيهوش و محو و مفتون
 رفته رفته که بر ره فتادم
 از پي بازي بچگانه
 هر زماني که شب در رسيدي
 بر لب چشمه و رودخانه
 در نهان ، بانگ تو مي شنيدم
 اي فسانه ! مگر تو نبودي
 آن زماني که من در صحاري
 مي دويدم چو ديوانه ، تنها
 داشتم زاري و اشکباري
 تو مرا اشک ها مي ستردي ؟
 آن زماني که من ، مست گشته
 زلف ها مي فشاندم بر باد
 تو نبودي مگر که همآهنگ
مي شدي با من زار و ناشاد
 مي زدي بر زمين آسمان را ؟
 در بر گوسفندان ، شبي تار
 بودم افتاده من ، زرد و بيمار
 تو نبودي مگر آن هيولا
 آن سياه مهيب شرربار
 که کشيدم ز بيم تو فرياد ؟
 دم ، که لبخنده هاي بهاران
 بود با سبزه ي جويباران
از بر پرتو ماه تابان
 در بن صخره ي کوهساران
 هر کجا ، بزم و رزمي تو را بود
بلبل بينوا ناله مي زد
 بر رخ سبزه ، شب ژاله مي زد
 روي آن ماه ، از گرمي عشق
 چون گل نار تبخالع مي زد
 مي نوشتي تو هم سرگذشتي
 سرگذشت مني اي فسانه
 که پريشاني و غمگساري ؟
 يا دل من به تشويش بسته
 يا که دو ديده ي اشکباري ؟
 يا که شيطان رانده ز هر جاي ؟
 قلب پر گير و دار مني تو
 که چنين ناشناسي و گمنام ؟
 يا سرشت مني ، که نگشتي
 در پي رونق و شهرت و نام ؟
يا تو بختي که از من گريزي ؟
 هر کس از جانب خود تو را راند
 بي خبر که تويي جاودانه
 تو که اي ؟ اي ز هر جاي رانده
 با منت بوده ره ، دوستانه ؟
 قطره ي اشکي ايا تو ، يا غم ؟
ياد دارم شبي ماهتابي
 بر سر کوه نوبن نشسته
 ديده از سوز دل خواب رفته
 دل ز غوغاي دو ديده رسته
 باد سردي دميد از بر کوه
 گفت با من که : اي طفل محزون
 از چه از خانه ي خود جدايي ؟
 چيست گمگشته ي تو در اين جا ؟
 طفل ! گل کرده با دلربايي
 کرگويجي در اين دره ي تنگ
 چنگ در زلف من زد چو شانه
 نرم و آسهته و دوستانه
 با من خسته ي بينوا داشت
 بازي وشوخي بچگانه
 اي فسانه ! تو آن باد سردي ؟
 اي بسا خنده ها که زدي تو
 بر خوشي و بدي گل من
 اي بسا کامدي اشک ريزان
بر من و بر دل و حاصل من
 تو ددي ، يا که رويي پريوار ؟
ناشناسا ! که هستي که هر جا
 با من بينوا بوده اي تو ؟
 هر زمانم کشيده در آغوش
 بيهشي من افزوده اي تو ؟
 اي فسانه ! بگو ، پاسخم ده
افسانه : بس کن ازپرسش اي سوخته دل
 بس که گفتي دلم ساختي خون
 باورم شد که از غصه مستي
 هر که را غم فزون ، گفته افزون
 عاشقا ! تو مرا مي شناسي
 از دل بي هياهو نهفته
 من يک آواره ي آسمانم
 وز زمان و زمين بازمانده
 هر چه هستم ، بر عاشقانم
 آنچه گويي منم ، و آنچه خواهي
 من وجودي کهن کار هستم
 خوانده ي بي کسان گرفتار
 بچه ها را به من ، مادر پير
 بيم و لرزه دهد ، در شب تار
 من يکي قصه ام بي سر و بن
 عاشق : تو يکي قصه اي ؟
افسانه : آري ، آري
 قصه ي عاشق بيقراري
نا اميدي ، پر از اضطرابي
 که به اندوه و شب زنده داري
 سال ها در غم و انزوا زيست
قصه ي عاشقي پر ز بيمم
گر مهيبم چو ديو صحاري
 ور مرا پيرزن روستايي
 غول خواند ز آدم فراري
 زاده ي اضطراب جهانم
 يک زمان دختري بوده ام من
 نازنين دلبري بوده ام من
 چشم ها پر ز آشوب کرده
 يکه افسونگري بوده ام من
 آمدم بر مزاري نشسته
 چنگ سازنده ي من به دستي
 دست ديگر يکي جام باده
نغمه اي ساز نکرده ، سرمست
 شد ز چشم سياهم ، گشاده
 قطره قطره سرشک پر از خون
 در همين لحظه ، تاريک مي شد
 در افق ، صورت ابر خونين
 در ميان زمين و فلک بود
 اختلاط صداهاي سنگين
 دود از اين خيمه مي رفت بالا
 خواب آمد مرا ديدگان بست
 جام و چنگم فتادند از دست
 چنگ پاره شد و جام بشکست
من ز دست دل و دل ز من رست
 رفتم و ديگرم تو نديدي
 اي بسا وحشت انگيز شب ها
 کز پس ابرها شد پديدار
 قامتي که ندانستي اش کيست
 با صدايي حزين و دل آزار
 نام من در بن گوش تو گفت
 عاشقا ! من همان ناشناسم
 آن صدايم که از دل بر ايد
صورت مردگان جهانم
يک دمم که چو برقي سر ايد
 قطره ي گرم چشمي ترم من
 چه در آن کوهها داشت مي ساخت
 دست مردم ، بيالوده در گل ؟
ليک افسوس ! از آن لحظه ديگر
 سکنين را نشد هيچ حاصل
 سالها طي شدند از پي هم
 يک گوزن فراري در آنجا
 شاخه اي را ز برگش تهي کرد
 گشت پيدا صداهاي ديگر
 شمل مخروطي خانه اي فرد
 کله ي چند بز در چراگاه
 بعد از آن ، مرد چوپان پيري
 اندر آن تنگنا جست خانه
 قصه اي گشت پيدا ، که در آن
 بود گم هر سراغ و نشانه
 کرد از من درين راه معني
 کي ولي با خبر بود از اين راز
 که بر آن جغد هم خواند غمنک ؟
 ريخت آن خانه ي شوق از هم
 چون نه جز نقش آن ماند بر خک
 هر چه ، بگريست ، جز چشم شيطان
 عاشق : اي فسانه ! خسانند آنان
 که فروبسته ره را به گلزار
 خس ، به صد سال طوفان ننالد
گل ، ز يک تندباد است بيمار
 تو مپوشان سخن ها که داري
 تو بگو با زبان دل خود
 هيچکس گوي نپسندد آن را
 مي توان حيله ها راند در کار
عيب باشد ولي نکته دان را
نکته پوشي پي حرف مردم
 اين ، زبان دل افسردگان است
 نه زبان پي نام خيزان
گوي در دل نگيرد کسش هيچ
 ما که در اين جانيم سوزان
 حرف خود را بگيريم دنبال
 کي در آن کلبه هاي دگر بود ؟
 افسانه : هيچکس جز من ، اي عاشق مست
 ديدي آن شور و بنشييدي آن بانگ
 از بن بام هايي که بشکست
 روي ديوارهايي که ماندند
 در يکي کلبه ي خرد چوبين
 طرف ويرانه اي ، ياد داري ؟
 که يکي پيرزن روستايي
 پنبه مي رشت و مي کرد زاري
 خامشي بود و تاريکي شب
 باد سرد از برون نعره مي زد
 آتش اندر دل کلبه مي سوخت
 دختري ناگه از در درآمد
 که همي گفت و بر سر همي کوفت
 اي دل من ، دل من ، دل من
 آه از قلب خسته بر آورد
 در بر ما درافتاد و شد سرد
 اين چنين دختر بيدلي را
 هيچ داني چهزار و زبون کرد ؟
 عشق فاني کننده ، منم عشق
 حاصل زندگاني منم ، من
 روشني جهاني منم ، من
 من ، فسانه ، دل عاشقانم
گر بود جسم و جاني ، منم ، من
 من گل عشقم و زاده ي اشک
 ياد مي آوري آن خرابه
 آن شب و جنگل آليو را
 که تو از کهنه ها مي شمردي
 مي زدي بوسه خوبان نو را ؟
 زان زمان ها مرا دوست بودي
 عاشق : آن زمان ها که از آن به ره ماند
 همچنان کز سواري غباري ...ـ
افسانه : تند خيزي که ، ره شد پس از او
 جاي خالي نماي سواري
طعمه ي اين بيابان موحش
عاشق : ليک در خنده اش ، آن نگارين
 مست مي خواند و سرمست مي رفت
 تا شناسد حريفش به مستي
 جام هر جاي بر دست مي رفت
 چه شبي ! ماه خندان ، چمن نرم
 افسانه : آه عاشق ! سحر بود آندم
 سينه ي آسمان باز و روشن
شد ز ره کاروان طربنک
 جرسش را به جا ماند شيون
 آتشش را اجاقي که شد سرد
 عاشق : کوهها راست استاده بودند
 دره ها همچو دزدان خميده
 افسانه : آري اي عاشق ! افتاده بودند
 دل ز کف دادگان ، وارميده
 داستانيم از آنجاست در ياد
 هر کجا فتنه بود و شب و کين
 مردمي ، مردمي کرده نابود
 بر سر کوه هاي کباچين
 نقطه اي سوخت در پيکر دود
 طفل بيتابي آمد به دنيا
 تا به هم يار و دمساز باشيم
 نکته ها آمد از قصه کوتاه
 اندر آن گوشه ، چوپان زني ، زود
ناف از شيرخواري ببريد
 عاشق : آه
چه زماني ، چه دلکش زماني
 قصه ي شادمان دلي بود
 باز آمد سوي خانه ي دل
 افسانه : عاشقا ! جغد گو بود ، و بودش
 آشنايي به ويرانه ي دل
 عاشق : آري افسانه ! يک جغد غمنک
 هر دم امشب ، از آنان که بودند
 ياد مي آورد جغد باطل
 ايستاده است ، استاده گويي
 آن نگارين به ويران ناتل
 دست بر دست و با چشم نمنک
 افسانه : آمده از مزار مقدس
 عاشقا ! راه درمان بجويد
 عاشق : آمده با زباني که دارد
 قصه ي رفتگان را بگويد
زندگان را بيابد در اين غم
 افسانه : آمده تا به دست آورد باز
 عاشق ! آن را که بر جا نهاده است
 ليک چو سود ، کاندر بيابان
هول را باز دندان گشاده است
 بايد اين جام گردد شکسته
 به که اي نقشبند فسونکار
 نقش ديگر بر آري که شايد
 اندر اين پرده ، در نقشبندي
 بيش از اين نز غمت غم فزايد
 جلوه گيرد سپيد ، از سياهي
آنچه بگذشت چون چشمه ي نوش
بود روزي بدانگونه کامروز
 نکته اينست ، درياب فرصت
 گنج در خانه ، دل رنج اندوز
از چه ؟ ايا چمن دلربا نيست ؟
 آن زماني که امرود وحشي
 سايه افکنده آرام بر سنگ
 ککلي ها در آن جنگل دور
 مي سرايند با هم همآهنگ
 گه يکي زان ميان است خوانا
 شکوه ها را بنه ، خيز و بنگر
 که چگونه زمستان سر آمد
 جنگل و کوه در رستخيز است
عالم از تيره رويي در آمد
 چهره بگشاد و چون برق خنديد
 توده ي برف از هم شکافيد
 قله ي کوه شد يکسر ابلق
 مرد چوپان در آمد ز دخمه
خنده زد شادمان و موفق
 که دگر وقت سبزه چراني است
 عاشقا ! خيز کامد بهاران
 چشمه ي کوچک از کوه جوشيد
گل به صحرا در آمد چو آتش
رود تيره چو توفان خروشيد
 دشت از گل شده هفت رنگه
 آن پرده پي لانه سازي
 بر سر شاخه ها مي سرايد
 خار و خاشک دارد به منقار
شاخه ي سبز هر لحظه زايد
بچگاني همه خرد و زيبا
 عاشق : در سريها به راه ورازون
 گرگ ، دزديده سر مي نمايد
 افسانه : عاشق! اينها چه حرفي است ؟ کنون
گرگ کاو ديري آنجا نپايد
 از بهار است آنگونه رقصان
 آفتاب طلايي بتابيد
 بر سر ژاله ي صبحگاهي
 ژاله ها دانه دانه درخشند
 همچو الماس و در آب ، ماهي
بر سر موج ها زد معلق
 تو هم اي بينوا ! شاد بخرام
 که ز هر سو نشاط بهار است
 که به هر جا زمانه به رقص است
 تا به کي ديده ات اشکبار است ؟
 بوسه اي زن که دوران رونده است
دور گردان گذشته ز خاطر
 روي دامان اين کوه ، بنگر
بره هاي سفيد و سيه را
 نغمه ي زنگ ها را ، که يکسر
 چون دل عاشق ، آوازه خوان اند
 بر سر سبزه ي بيشل اينک
 نازنيني است خندان نشسته
 از همه رنگ ، گل هاي کوچک
گرد آورده و دسته بسته
 تا کند هديه ي عشقبازان
همتي کن که دزديده ، او را
 هر دمي جانب تو نگاهي است
 عاشقا ! گر سيه دوست داري
 اينک او را دو چشم سياهي است
 که ز غوغاي دل قصه گوي است
 عاشق : رو ، فسانه ! که اينها فريب است
 دل ز وصل و خوشي بي نصيب است
ديدن و سوزش و شادماني
 چه خيالي و وهمي عجيب است
 بيخبر شاد و بينا فسرده است
 خنده اي ناشکفت از گل من
 که ز باران زهري نشد تر
 من به بازار کالافروشان
 داده ام هر چه را ، در برابر
 شادي روز گمگشته اي را
 اي دريغا ! دريغا ! دريغا
که همه فصل ها هست تيره
 از گشته چو ياد آورم من
 چشم بيند ، ولي خيره خيره
 پر ز حيراني و ناگواري
 ناشناسي دلم برد و گم شد
 من پي دل کنون بي قرارم
 ليکن از مستي باده ي دوش
 مي روم سرگران و خمارم
 جرعه اي بايدم تا رهم من
 افسانه : که ز نو قطره اي چند ريزي ؟
 بينوا عاشقا
 عاشق : گر نريزم
 دل چگونه تواند رهيدن ؟
 چون توانم که دلشاد خيزم
 بنگرم بر بساط بهاران
 افسانه : حاليا تو بيا و رها کن
 اول و آخر زندگاني
 وز گذشته مياور دگر ياد
که بدين ها نيرزد جهاني
 که زبون دل خودشوي تو
 عاشق : ليک افسوس ! چون مارم اين درد
 مي گزد بند هر بند جان را
 پيچم از درد بر خود چو ماران
 تنگ کرده به ان استخوان را
 چون فريبم در اين حال کان هست ؟
قلب من نامه ي آسمان هاست
 مدفن آرزوها و جان هاست
 ظاهرش خنده هاي زمانه
 باطن آن سرشک نهان هاست
 چون رها دارمش؟ چون گريزم ؟
 همرها ! باز آمد سياهي
 مي برندم به خواهي نخواهي
مي درخشد ستاره بدانسان
 که يکي شعله رو در تباهي
 مي کشد باد ، محکم غريوي
 زير آن تپه ها که نهان است
 حاليا روبه آوازه خوان است
 کوه و جنگل بدان ماند اينجا
 که نمايشگه روبهان است
 هر پرنده به يک شاخه در خواب
 افسانه : هر پرنده به کنجي فسرده
 شب دل عاشقي مست خورده
عاشق : خسته اين خکدان ، اي فسانه
 چشم ها بسته ، خوابش ببرده
 با خيال دگر رفته از خوش
 بگذر از من ، رها کن دلم را
 که بسي خواب آشفته ديده است
 عاشق و عشق و معشوق و عالم
 آنچه ديده ، همه خفته ديده است
 عاشقم ، خفته ام ، غافلم من
 گل ، به جامه درون پر ز ناز است
 بلبل شيفته چاره ساز است
 رخ نتابيده ، نکام پژمرد
بازگو ! اين چه غوغا ، چه راز است ؟
 يک دم و اين همه کشمکش ها
 واگذار اي فسانه ! که پرسم
 زين ستاره هزاران حکايت
 که : چگونه شکفت آن گل سرخ ؟
چه شد ؟ کنون چه دارد شکايت ؟
 وز دم بادها ، چون بپژمرد ؟
 آنچه من ديده ام خواب بوده
 نقش يا بر رخ آب بوده
عشق ، هذيان بيماري اي بود
 يا خمار ميي ناب بود
 همرها ! اين چه هنگامه اي بود ؟
 بر سر ساحل خلوتي ، ما
 مي دويديم و خوشحال بوديم
 با نفس هاي صبحي طربنک
 نغمه هاي طرب مي سروديم
 نه غم روزگار جدايي
 کوچ مي کرد با ما قبيله
ما ، شماله به کف ، در بر هم
 کوه ها ، پهلوانان خودسر
 سر برافراشته روي در هم
 گله ي ما ، همه رفته از پيش
 تا دم صبح مي سوخت آتش
 باد ، فرسوده ، مي رفت و مي خواند
 مثل اينکه ، در آن دره ي تنگ
 عده اي رفته ، يک عده مي ماند
 زير ديوار از سرو و شمشاد
 آه ، افسانه ! در من بهشتي است
 همچو ويرانه اي در بر من
 آبش از چشمه ي چشم غمنک
 خکش ، از مشت خکستر من
 تا نبيني به صورت خموشم
 من بسي ديده ام صبح روشن
 گل به لبخند و جنگل سترده
 بس شبان اندر او ماه غمگين
 کاروان را جرس ها فسرده
 پاي من خسته ، اندر بيابان
 ديده ام روي بيمار نکان
 با چراغي که خاموش مي شد
 چون يکي داغ دل ديده محراب
 ناله اي را نهان گوش مي شد
 شکل ديوار ، سنگين و خاموش
 درههم فتاد دندانه ي کوه
 سيل برداشت ناگاه فرياد
 فاخته کرد گم آشيانه
 ماند توکا به ويرانه آباد
 رفت از يادش انديشه ي جفت
 که تواند مرا دوست دارد
 وندر آن بهره ي خود نجويد ؟
 هرکس از بهر خود در تکاپوست
 کس نچيند گلي که نبويد
 عشق بي حظ و حاصل خيالي ست
 آنکه پشمينه پوشيد ديري
 نغمه ها زد همه جاودانه
 عاشق زندگاني خود بود
بي خبر ، در لباس فسانه
خويشتن را فريبي همي داد
 خنده زد عقل زيرک بر اين حرف
 کز پي اين جهان هم جهاني ست
 آدمي ، زاده ي خک ناچيز
 بسته ي عشق هاي نهاني ست
 عشوه ي زندگاني است اين حرف
 بار رنجي به سربار صد رنج
 خواهي ار نکته اي بشنوي راست
 محو شد جسم رنجور زاري
 ماند از او زباني که گوياست
 تا دهد شرح عشق دگرسان
 حافظا ! اين چهکيد و دروغيست
 کز زبان مي و جام و ساقي ست ؟
 نالي ار تا ابد ، باورم نيست
 که بر آن عشق بازي که باقي ست
 من بر آن عاشقم که رونده است
 در شگفتم ! من و تو که هستيم ؟
 وز کدامين خم کهنه مستيم ؟
اي بسا قيد ها که شکستيم
 باز از قيد وهمي نرستيم
 بي خبر خنده زن ، بيهده نال
 اي فسانه ! رها کن در اشکم
 کاتشي شعله زد جان من سوخت
 گريه را اختياري نمانده ست
 من چه سازم ؟ جز اينم نيامخوت
 هرزه گردي دل ، نغمه ي روح
 افسانه : عاشق ! اينها سخن هاي تو بود ؟
حرف بسيارها مي توان زد
مي توان چون يکي تکه ي دود
 نقش ترديد در آسمان زد
 مي توان چون شبي ماند خاموش
 مي توان چون غلامان ، به طاعت
 شنوا بود و فرمانبر ، اما
 عشق هر لحظه پرواز جويد
 عقل هر روز بيند معما
 و آدميزاده در اين کشکش
 ليک يک نکته هست و نه جز اين
 ما شريک هميم اندر اين کار
 صد اگر نقش از دل برايد
 سايه آنگونه افتد به ديوار
که ببينند و جويند مردم
 خيزد اينک در اين ره ، که ما را
 خبر از رفتگان نيست در دست
شادي آورده ، با هم توانيم
 نقش ديگر براين داستان بست
زشت و زيبا ، نشاني که از ماست
 تو مرا خواهي و من تو را نيز
 اين چه کبر و چه شوخي و نازي ست ؟
 به دوپا راني ، از دست خواني
 با من ايا تو را قصد بازي است ؟
 تو مرا سر به سر مي گذاري ؟
 اي گل نوشکفته ! اگر چند
 زود گشتي زبون و فسرده
 از وفور جواني چنيني
هر چه کان زنده تر ، زود مرده
 با چنين زنده من کار دارم
 مي زدم من در اين کهنه گيتي
 بر دل زندگان دائما دست
در از اين باغ کنون گشادند
 که در از خارزاران بسي بست
 شد بهار تو با تو پديدار
نوگل من ! گلي ، گرچه پنهان
 در بن شاخه ي خارزاري
 عاشق تو ، تو را بازيابد
 سازد از عشق تو بي قراري
هر پرنده ، تو را آشنا نيست
 بلبل بينوا زي تو ايد
 عاشق مبتلا زي تو ايد
 طينت تو همه ماجرايي ست
 طالب ماجرا زي تو ايد
 تو ، تسليده ، عاشقاني
 عاشق : اي فسانه ! مرا آرزو نيست
 که بچينندم و دوست دارند
 زاده ي کوهم ، آورده ي ابر
 به که بر سبزه ام واگذارند
 با بهاري که هستم در آغوش
کس نخواهم زند بر دلم دست
 که دلم آشيان دلي هست
 زاشيانم اگر حاصلي نيست
 من بر آنم کز آن حاصلي هست
 به فريب و خيالي منم خوش
 افسانه : عاشق ! از هر فريبنده کان هست
 يک فريب دلاويزتر ، من
 کهنه خواهد شدن آن چه خيزد
 يک دروغ کهن خيزتر ، من
رانده ي عاقلان ، خوانده ي تو
کرده در خلوت کوه منزل
 عاشق : همچو من
افسانه : چون تو از درد خاموش
بگذرانم ز چشم آنچه بينم
 عاشق : تا بيابي دلي را همه جوش
افسانه : دردش افتاده اندر رگ و پوست
 عاشقا ! با همه اين سخن ها
 به محک آمدت تکه ي زر
 چه خوشي ؟ چه زياني ، چه مقصود ؟
گردد اين شاخه يک روز بي بر
 ليک سيراب از اين چوي کنون
 يک حقيقت فقط هست بر جا
 آنچناني که بايست ، بودن
 يک فريب است ره جسته هر جا
چشم ها بسته ، پابست بودن
 ماچنانيم ليکن ، که هستيم
 عاشق : آه افسانه ! حرفي است اين راست
 گر فريبي ز ما خاست ، ماييم
 روزگاري اگر فرصتي ماند
بيش از اين با هم اندر صفاييم
 همدل و همزبان و همآهنگ
 تو دروغي ، دروغي دلاويز
 تو غمي ، يک غم سخت زيبا
 بي بها مانده عشق و دل من
مي سپارم به تو ، عشق و دل را
 که تو خود را به من واگذاري
 اي دروغ ! اي غم ! اي نيک و بد ، تو
 چه کست گفت از اين جاي برخيز ؟
 چه کست گفت زين ره به يکسو
 همچو گل بر سر شاخه آويز
همچو مهتاب در صحنه ي باغ
 اي دل عاشقان ! اي فسانه
 اي زده نقش ها بر زمانه
 اي که از چنگ خود باز کردي
نغمه هيا همه جاودانه
 بوسه ، بوسه ، لب عاشقان را
در پس ابرهايم نهان دار
 تا صداي مرا جز فرشته
 نشنوند ايچ در آسمان ها
 کس نخواند ز من اين نوشته
 جز به دل عاشق بي قراري
اشک من ريز بر گونه ي او
ناله ام در دل وي بيکن
 روح گمنامم آنجا فرود آر
 که بر ايد از آنجاي شيون
آتش آشفته خيزد ز دل ها
هان ! به پيش اي از اين دره ي تنگ
 که بهين خوابگاه شبان هاست
 که کسي را نه راهي بر آن است
 تا در اينجا که هر چيز تنهاست
 بسراييم دلتنگ با هم

 




Search

منوي اصلي

آرشيو مطالب

لينكدوني

لوگوي دوستان

كلكسيون قالب هاي بلاگفا

Your Logo

Your Logo


آمار وبلاگ
    افراد آنلاين :
    مجموع بازديدها :

لوگوي وبلاگ

اديتور قالب

كلكسيون قالب هاي بلاگفا
Powered By
BLOGFA.COM