تبليغاتX
نیما یوشیج(علی اسفندیاری)

نیما یوشیج(علی اسفندیاری)

جمعه بیستم مهر 1386

سيوليشه

nima

سيوليشه
تي تيک تي تيک
در اين کران ساحل و به نيمه شب
نک مي زند
"سيوليشه"
روي شيشه.
 
به او هزار بار
ز روي پند گفته ام
که در اطاق من ترا
نه جا براي خوابگاست
من اين اطاق را به دست
هزار بار رفته ام.
چراغ سوخته
هزار بر لبم
سخن به مهر دوخته.
 
وليک بر مراد خود
به من نه اعتناش او
فتاده است در تلاش او
به فکر روشني کز آن
فريب ديده است و باز
فريب مي خورد همين زمان.
 
به تنگناي نيمه شب
که خفته روزگار پير
چنان جهان که در تعب
کوبد سر
کوبد پا.
 
تي تيک تي تيک
سوسک سيا
سيوليشه
نک مي زند
روي شيشه.


 
شير
شب آمد مرا وقت غريدن است
 گه کار و هنگام گرديدن است
 به من تنگ کرده جهان جاي را
 از اين بيشه بيرون کشم پاي را
 حرام است خواب
بر آرم تن زردگون زين مغک
 بغرم بغريدني هولنک
که ريزد ز هم کوهساران همه
 بلرزد تن جويباران همه
 نگردند شاد
 نگويند تا شير خوابيده است
 دو چشم وي امشب نتابيده است
 بترسيده است از خيال ستيز
نهاده ز هنگامه پا در گريز
 نهم پاي پيش
منم شير ،‌سلطان جانوران
 سر دفتر خيل جنگ آوران
 که تا مادرم در زمانه بزاد
 بغريد و غريدنم ياد داد
 نه ناليدنم
 بپا خاست ،‌برخاستم در زمن
 ز جا جست ، جستم چو او نيز من
 خراميد سنگين ، به دنبال او
بياموختم از وي احوال او
 خرامان شدم
 برون کردم اين چنگ فولاد را
 که آماده ام روز بيداد را
 درخشيد چشم غضبنک من
گواهي بداد از دل پک من
 که تا من منم
 به وحشت بر خصم ننهم قدم
 نيايد مرا پشت و کوپال، خم
مرا مادر مهربان از خرد
 چو مي خواست بي بک بار آورد
 ز خود دور ساخت
 رها کرد تا يکه تازي کنم
 سرافرازم و سرفرازي کنم
 نبوده به هنگام طوفان و برف
به سر بر مرا بند و ديوار و سقف
 بدين گونه نيز
 نبوده ست هنگام حمله وري
 به سر بر مرا ياوري ، مادري
 دلير اندر اين سان چو تنها شدم
 همه جاي قهار و يکتا شدم
شدم نره شير
 مرا طعمه هر جا که ايد به دست
 مرا خواب آن جا که ميل من است
 پس آرامگاهم به هر بيشه اي
 ز کيد خسانم نه انديشه اي
 چه انديشه اي ست ؟
بلرزند از روز بيداد من
 بترسند از چنگ فولاد من
 نه آبم نه آتش نه کوه از عتاب
 که بس بدترم ز آتش و کوه و آب
 کجا رفت خصم ؟
عدو کيست با من ستيزد همي ؟
 ظفر چيست کز من گريزد همي ؟
 جهان آفرين چون بسي سهم داد
 ظفر در سر پنجه ي من نهاد
 وزان شأن داد
روم زين گذر اندکي پيشتر
ببينم چه مي آدم در نظر
 اگر بگذرم از ميان دره
 ببينم همه چيز ها يکسره
ولي بهتر آنک
 از اين ره شوم ، گرچه تاريک هست
 همه خارزار است و باريک هست
ز تاريکيم بس خوش ايد همي
 که تا وقت کين از نظرها کمي
 بمانم نهان
 کنون آمدم تا که از بيم من
 بلغزد جهان و زمين و زمن
 به سوراخ هاشان ،عيان هم نهان
 بلرزد تن سست جانوران
 از آشوب من
 چه جاي است اينجا که ديوارش هست
 همه سستي و لحن بيمارش هست ؟
 چه مي بينم اين سان کزين زمزمه
 ز روباه گويي رمه در رمه
 خر اندر خر است
 صداي سگ است و صداي خروس
 بپاش از هم پرده ي آبنوس
 که در پيش شيري چه ها مي چرند
 که اين نعمت تو که ها مي خورند ؟
 روا باشد اين
 که شيري گرسنه چو خسبيده است
 بيابد به هر چيز روباه دست ؟
چو شد گوهرم پک و همت بلند
 ببايد پي رزق باشم نژند ؟
 ببايد که من
 ز بي جفتي خويش تنها بسي
 بگردم به شب کوه و صحرا بسي ؟
 ببايد به دل خون خود خوردنم
 وزين درد ناگفته مردنم ؟
 چه تقدير بود ؟
 چرا ماند پس زنده شير دلير
که کنون بر آرد در اين غم نفير ؟
 چرا خيره سر مرگ از او رو بتافت
 درين ره مگر بيشه اش را نيافت
 کز او دور شد ؟
چرا بشنوم ناله هاي ستيز
 که خود نشنود چرخ دورينه نيز
که ريزد چنين خون سپهر برين
 چرا خون نريزم ؟ مرا همچنين
سپهر آفريد
از اين سايه پروردگان مرغ ها
بدرم اگر ،‌گردم از غم رها
صداشان مرا خيره دارد همي
 خيال مرا تيره دارد همي
 در اين زير سقف
يکي مشت مخلوق حيله گرند
همه چاپلوسان خيره سرند
 رسانند اگر چند پنهان ضرر
 نه ماده اند اينان و نه نيز نر
 همه خفته اند
 همه خفته بي زحمت کار و رنج
بغلتيده بر روي بسيار گنج
نيارند کردن از اين ره گذر
 ندارند از حال شيران خبر
چه اند اين گروه ؟
ريزم اگر خونشان را به کين
 بريزد اگر خونشان بر زمين
 همان نيز باشم که خود بوده ام
به بيهوده چنگال آلوده ام
 وز اين گونه کار
 نگردد در آفاق نامم بلتد
 نگردم به هر جايگاه ارجمند
پس آن به مرا چون از ايشان سرم
 از اين بي هنر روبهان بگذرم
 کشم پاي پس
از اين دم ببخشيدتان شير نر
 بخوابيد اي روبهان بيشتر
 که در رهع دگر يک هماورد نيست
 بجز جانورهاي دلسرد نيست
 گه خفتن است
 همه آرزوي محال شما
 به خواب است و در خواب گردد رو
 بخوابيد تا بگذرند از نظر
 بناميد آن خواب ها را هنر
 ز بي چارگي
بخوابيد ايندم که آلام شير
 نه دارو پذيرد ز مشتي اسير
 فکندن هر آن را که در بندگي است
 مرا مايه ي ننگ و شرمندگي است
 شما بنده ايد


 شب پره ي ساحل نزديک
چوک و چوک!... گم کرده راهش در شب تاريک
شب پره ي ساحل نزديک
دم به دم مي کوبدم بر پشت شيشه.
 
شب پره ي ساحل نزديک!
در تلاش تو چه مقصودي است؟
از اطاق من چه مي خواهي؟
 
شب پره ي ساحل نزديک با من (روي حرفش گنگ) مي گويد:
" چه فراوان روشنايي در اطاق توست!
باز کن در بر من
خستگي آورده شب در من."
به خيالش شب پره ي ساحل نزديک
هر تني را مي تواند برد هر راهي
راه سوي عافيتگاهي
وز پس هر روشني ره بر مفري هست.
 
چوک و چوک!... در اين دل شب کازو اين رنج مي زايد
پس چرا هر کس به راه من نمي آيد...؟


شب همه شب
شب همه شب شکسته خواب به چشمم
گوش بر زنگ کاروانستم
با صداهاي نيم زنده ز دور
هم عنان گشته هم زبان هستم.
*
جاده اما ز همه کس خالي است
ريخته بر سر آوار آوار
اين منم مانده به زندان شب تيره که باز
شب همه شب
گوش بر زنگ کاروانستم.
 


شب است
شب است،
شبي بس تيرگي دمساز با آن.
به روي شاخ انجير کهن « وگ دار» مي خواند، به هر دم
خبر مي آورد طوفان و باران را. و من انديشناکم.
 
شب است،
جهان با آن، چنان چون مرده اي در گور.
و من انديشناکم باز:
ـــ اگر باران کند سرريز از هر جاي؟
ـــ اگر چون زورقي در آب اندازد جهان را؟...
 
در اين تاريکي آور شب
چه انديشه وليکن، که چه خواهد بود با ما صبح؟
چو صبح از کوه سر بر کرد، مي پوشد ازين طوفان رخ آيا صبح؟


روي بندرگاه
آسمان يکريز مي بارد
روي بندرگاه.
روي دنده هاي آويزان يک بام سفالين در کنار راه
روي « آيش» ها که « شاخک» خوشه اش را مي دواند.
روي نوغانخانه، روي پل ـــ که در سر تا سرش امشب
مثل اينکه ضرب مي گيرند ـــ يا آنجاکسي غمناک مي خواند.
همچنين بر روي بالاخانه ي من (مرد ماهيگير مسکيني
که او را ميشناسي)
 
خالي افتاده است اما خانه ي همسايه ي من ديرگاهيست.
اي رفيق من، که ازين بندر دلتنگ روي حرف من با تست
و عروق زخمدار من ازين حرفم که با تو در ميان مي آيد از درد درون
خالي است.
 
و درون دردناک من ز ديگر گونه زخم من مي آيد پر!
هيچ آوايي نمي آيد از آن مردي که در آن پنجره هر روز
چشم در راه شبي مانند امشب بود باراني.
وه!چه سنگين است با آدمکشي (با هر دمي رؤياي جنگ) اين زندگاني.
 
بچه ها، زنها،
مردها، آنها که در خانه بودند،
دوست با من، آشنا با من درين ساعت سراسر کشته گشتند.



 
« ري را »
« ري را»...صدا مي آيد امشب
از پشت « کاچ» که بند آب
برق سياه تابش تصويري از خراب
در چشم مي کشاند.
گويا کسي است که مي خواند...
 
اما صداي آدمي اين نيست.
با نظم هوش ربايي من
آوازهاي آدميان را شنيده ام
در گردش شباني سنگين؛
زاندوه هاي من
سنگين تر.
و آوازهاي آدميان را يکسر
من دارم از بر.
 
يکشب درون قايق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
که من هنوز هيبت دريا را
در خواب
 مي بينم.
 
ري را. ري را...
دارد هوا که بخواند.
درين شب سيا.
او نيست با خودش،
او رفته با صدايش اما
خواندن نمي تواند.

 


 
پاسها از شب گذشته است
پاسها از شب گذشته است.
ميهمانان جاي را کرده اند خالي. ديرگاهي است
ميزبان در خانه اش تنها نشسته.
در ني آجين جاي خود بر ساحل متروک ميسوزد اجاق او
اوست مانده.اوست خسته.
 
مانده زنداني به لبهايش
بس فراوان حرفها اما
با نواي ناي خود در اين شب تاريک پيوسته
چون سراغ از هيچ زنداني نمي گيرند
ميزبان در خانه اش تنها نشسته.

 




Search

منوي اصلي

آرشيو مطالب

لينكدوني

لوگوي دوستان

كلكسيون قالب هاي بلاگفا

Your Logo

Your Logo


آمار وبلاگ
    افراد آنلاين :
    مجموع بازديدها :

لوگوي وبلاگ

اديتور قالب

كلكسيون قالب هاي بلاگفا
Powered By
BLOGFA.COM