

مرغ شباويز
به شب آويخته مرغ شباويز
مدامش کار رنج افزاست، چرخيدن.
اگر بي سود مي چرخد
وگر از دستکار شب، درين تاريکجا، مطرود مي چرخد...
به چشمش هر چه مي چرخد، ـــ چو او بر جاي ـــ
زمين، با جايگاهش تنگ.
و شب، سنگين و خونالود، برده از نگاهش رنگ
و جاده هاي خاموش ايستاده
که پاي زنان و کودکان با آن گريزانند
چو فانوس نفس مرده
که او در روشنايي از قفاي دود مي چرخد.
ولي در باغ مي گويند:
« به شب آويخته مرغ شباويز
به پا، زآويخته ماندن، بر اين بام کبود اندود مي چرخد.»
مرغ آمين
مرغ آمين درد آلودي است کاواره بمانده
رفته تا آنسوي اين بيداد خانه
باز گشته رغبتش ديگر ز رنجوري نه سوي آب و دانه.
نوبت روز گشايش را
در پي چاره بمانده.
مي شناسد آن نهان بين نهانان ( گوش پنهان جهان دردمند ما)
جور ديده مردمان را.
با صداي هر دم آمين گفتنش، آن آشنا پرورد،
مي دهد پيوندشان در هم
مي کند از ياس خسران بار آنان کم
مي نهد نزديک با هم، آرزوهاي نهان را.
بسته در راه گلويش او
داستان مردمش را.
رشته در رشته کشيده ( فارغ از عيب کاو را بر زبان گيرند)
بر سر منقار دارد رشته ي سردرگمش را.
او نشان از روز بيدار ظفرمندي است.
با نهان تنگناي زندگاني دست دارد.
از عروق زخمدار اين غبارآلوده ره تصوير بگرفته.
از درون استغاثه هاي رنجوران.
در شبانگاهي چنين دلتنگ، مي آيد نمايان.
وندر آشوب نگاهش خيره بر اين زندگاني
که ندارد لحظه اي از آن رهايي
مي دهد پوشيده، خود را بر فراز بام مردم آشنايي.
چون نشان از آتشي در دود خاکستر
مي دهد از روي فهم رمز درد خلق
با زبان رمز درد خود تکان در سر.
وز پي آنکه بگيرد ناله هاي ناله پردازان ره در گوش
از کسان احوال مي جويد.
چه گذشته ست و چه نگذشته است
سرگذشته هاي خود را هر که با آن محرم هشيار مي گويد.
داستان از درد مي رانند مردم.
در خيال استجابتهاي روزاني
مرغ آمين را بدان نامي که او را هست مي خوانند مردم.
زير باران نواهايي که مي گويند:
« باد رنج نارواي خلق را پايان.»
( و به رنج نارواي خلق هر لحظه مي افزايد.)
مرغ آمين را زبان با درد مردم مي گشايد.
بانگ برمي دارد:
ـــ« آمين!
باد پايان رنجهاي خلق را با جانشان در کين
وز جا بگسيخته شالوده هاي خلق افساي
و به نام رستگاري دست اندر کار
و جهان سر گرم از حرفش در افسوس فريبش.»
خلق مي گويند:
ـــ« آمين!
در شبي اينگونه با بيداش آيين.
رستگاري بخش ـــ اي مرغ شباهنگام ـــ ما را!
و به ما بنماي راه ما به سوي عافيتگاهي.
هر که را ـــ اي آشناپرورـــ ببخشا بهره از روزي که مي جويد.»
ـــ« رستگاري روي خواهد کرد
و شب تيره، بدل با صبح روشن گشت خواهد.» مرغ مي گويد.
خلق مي گويند:
ـــ« اما آن جهانخواره
( آدمي را دشمن ديرين) جهان را خورد يکسر.»
مرغ مي گويد:
ـــ« در دل او آرزوي او محالش باد.»
خلق مي گويند:
ـــ« اما کينه هاي جنگ ايشان در پي مقصود
همچنان هر لحظه مي کوبد به طبلش.»
مرغ مي گويد:
ـــ« زوالش باد!
باد با مرگش پسين درمان
نا خوشيّ آدمي خواري.
وز پس روزان عزت بارشان
باد با ننگ همين روزان نگونسازي!»
خلق مي گويند:
ـــ« اما نادرستي گر گذارد
ايمني گر جز خيال زندگي کردن
موجبي از ما نخواهد و دليلي برندارد.
ور نيايد ريخته هاي کج ديوارشان
بر سر ما باز زنداني
و اسيري را بود پايان.
و رسد مخلوق بي سامان به ساماني.»
مرغ مي گويد:
ـــ« جدا شد نادرستي.»
خلق مي گويند:
ـــ« باشد تا جدا گردد.»
مرغ مي گويد:
ـــ« رها شد بندش از هر بند، زنجيري که بر پا بود.»
خلق مي گويند:
ـــ« باشد تا رها گردد.»
مرغ مي گويد:
ـــ« به سامان بازآمد خلق بي سامان
و بيابان شب هولي
که خيال روشني مي برد با غارت
و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوي پايان
و درون تيرگيها، تنگناي خانه هاي ما در آن ويلان،
اين زمان با چشمه هاي روشنايي در گشوده است
و گريزانند گمراهان، کج اندازان،
در رهي کامد خود آنان را کنون پي گير.
و خراب و جوع، آنان را ز جا برده است
و بلاي جوع آنان را جا به جا خورده است
اين زمان مانند زندانهايشان ويران
باغشان را در شکسته.
و چو شمعي در تک گوري
کور موذي چشمشان در کاسه ي سر از پريشاني.
هر تني زانان
از تحيّر بر سکوي در نشسته.
و سرود مرگ آنان را تکاپوهايشان ( بي سود) اينک مي کشد در گوش.»
خلق مي گويند:
ـــ« بادا باغشان را، درشکسته تر
هر تني زانان،جدا از خانمانش، بر سکوي در، نشسته تر.
وز سرود مرگ آنان، باد
بيشتر بر طاق ايوانهايشان قنديلها خاموش.»
ـــ« بادا!» يک صدا از دور مي گويد
و صدايي از ره نزديک،
اندر انبوه صداهاي به سوي ره دويده:
ـــ« اين، سزاي سازگاراشان
باد، در پايان دورانهاي شادي
از پس دوران عشرت بار ايشان.»
مرغ مي گويد:
ـــ« اين چنين ويرانگيشان، باد همخانه
با چنان آبادشان از روي بيدادي.»
ـــ« بادشان!» ( سر مي دهد شوريده خاطر، خلق آوا)
ـــ« باد آمين!
و زبان آنکه با درد کسان پيوند دارد باد گويا!»
ـــ« باد آمين!
و هر آن انديشه، در ما مردگي آموز، ويران!»
ـــ« آمين! آمين!»
و خراب آيد در آوار غريو لعنت بيدار محرومان
هر خيال کج که خلق خسته را با آن نخواها نيست.
و در زندان و زخم تازيانه هاي آنان مي کشد فرياد:
« اينک در و اينک زخم»
( گرنه محرومي کجيشان را ستايد
ورنه محرومي بخواه از بيم زجر و حبس آنان آيد)
ـــ« آمين!
در حساب دستمزد آن زماني که بحق گويا
بسته لب بودند
و بدان مقبول
و نکويان در تعب بودند.»
ـــ« آمين!
در حساب روزگاراني
کز بر ره، زيرکان و پيشبينان را به لبخند تمسخر دور مي کردند
و به پاس خدمت و سودايشان تاريک
چشمه هاي روشنايي کور مي کردند.»
ـــ« آمين!»
ـــ« با کجي آورده هاي آن بدانديشان
که نه جز خواب جهانگيري از آن مي زاد
اين به کيفر باد!»
ـــ« آمين!»
ـــ« با کجي آورده هاشان شوم
که از آن با مرگ ماشان زندگي آغاز مي گرديد
و از آن خاموش مي آمد چراغ خلق.»
ـــ« آمين!»
ـــ« با کجي آورده هاشان زشت
که از آن پرهيزگاري بود مرده
و از آن رحم آوري واخورده.»
ـــ« آمين!»
ـــ« اين به کيفر باد
با کجي آورده شان ننگ
که از آن ايمان به حق سوداگران را بود راهي نو، گشاده در پي سودا.
و از آن، چون بر سرير سينه ي مرداب، از ما نقش بر جا.»
ـــ« آمين! آمين!»
*
و به واريز طنين هر دم آمين گفتن مردم
( چون صداي رودي از جا کنده، اندر صفحه ي مرداب آنگه گم)
مرغ آمين گوي
دور مي گردد
از فراز بام
در بسيط خطّه ي آرام، مي خواند خروس از دور
مي شکافد جرم ديوار سحرگاهان.
وز بر آن سرد دوداندود خاموش
هرچه، با رنگ تجلّي، رنگ در پيکر مي افزايد.
مي گريزد شب.
صبح مي آيد.
مي خندد
سحر هنگام، کاين مرغ طلايي
نهان کرده ست پرهاي زر افشان.
طلا در گنج خود مي کوبد، اما
نه پيدا در سراسر چشم مردم.
من آن زيبا نگارين را نشسته در پس ديوار هاي نيلي شب
در اين راه درخشان مي شناسم.
مي آيد در کنار ساحل خاموش به حرف رهگذران مي دهد گوش.
نشسته در ميان زورق زرين
براي آن که از من دل ربايد.
مرا در جاي مي پايد.
مي آيد چون پرنده
سبک نزديک مي آيد.
مي آيد گيسوان آويخته گون
ز گرد عارض مه ريخته خون.
مي آيد خنده اش بر لب شکفته
بهاري مي نماياند به پايان زمستان.
مي آيد بر سر چله کمان بسته.
ولي چون ديد من را مي رود، در، تند مي بندد
....
نشسته سايه اي در ساحل تنها،
نگار من به او از دور مي خندد.
منت دونان
زدن يا مژه بر مويي گره ها
به ناخن آهن تفته بريدن
ز روح فاسد پيران نادان حجاب جهل ظلماني دريدن
به گوش کر شده مدهوش گشته
صداي پاي صوري را شنيدن
به چشم کور از راهي بسي دور
به خوبي پشه ي پرنده ديدن
به جسم خود بدون پا و بي پر
به جوف صخره ي سختي پريدن
گرفتن شر ز شيري را در آغوش
ميان آتش سوزان خزيدن
کشيدن قله ي الوند بر پشت
پس آنگه روي خار و خس دويدن
مرا آسان تر و خوش تر بود زان
که بار منت دونان کشيدن
ماخ اولا
ماخ اولا پيکره رود بلند.
مي رود نا معلوم
مي خروشد هر دم
مي جهاند تن، از سنگ به سنگ.
چون فراري شده اي
که نمي جويد راه هموار.
مي تند سوي نشيب
مي شتابد به فراز.
مي رود بي سامان
با شب تيره، چو ديوانه که با ديوانه.
رفته ديري ست به راهي کاو او راست
بسته با جوي فراوان پيوند.
نيست، ديري ست بر او کس نگران.
و اوست در کار سراييدن گنگ
و اوفتاده ست ز چشم دگران.
بر سر دامن اين ويرانه.
با سراييدن گنگ آب اش
ز آشنايي ماخ اولا راست پيام
وز ره مقصده معلوم اش حرف.
مي رود ليکن او
به هر آن ره که به او مي گذرد
هم چو بيگانه که بر بيگانه.
مي رود نامعلوم
مي خوروشد هر دم.
تا کجاش آبشخور
هم چو بيرون شدگان از خانه.
مهتاب
مي تراود مهتاب
مي درخشد شب تاب
نيست يکدم شکند خواب به چشم کس وليک
غم اين خفته چند
خواب در چشم ترم مي شکند.
نگران با من استاده سحر.
صبح ميخواهد از من
کز مبارک دم او آورم اين قوم به جان باخته را بلکه خبر.
در جگر ليکن خاري
از ره اين سفرم مي شکند.
نازک آراي تن ساق گلي
که به جان اش کشتم
و به جان دادم اش آب.
اي دريغا! به برم مي شکند.
دست ها مي سايم
تا داري بگشايم.
بر عبث مي پايم
که به در کس آيد.
در و ديوار به هم ريخته شان
بر سرم مي شکند.
مي تراود مهتاب
مي درخشد شب تاب
مانده پاي آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردي تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، مي گويد با خود:
غم اين خفته چند
خواب در چشم ترم مي شکند
مفسده ي گل
صبح چو انوار سرافکنده زد
گل به دم باد وزان خنده زد
چهره برافروخت چو اختر به دشت
وز در دل ها به فسون مي گذشت
ز آنچه به هر جاي به غمزه ربود
بار نخستين دل پروانه بود
راه سپارنده ي بالا و پست
بست پر و بال و به گل بر نشست
گاه مکيديش لب سرخ رنگ
گاه کشيديش به بر تنگ تنگ
نيز گهي بي خود و بي سر شدي
بال گشادي به هوا بر شدي
در دل اين حادثه ناگه به دشت
سرزده زنبوري از آنجا گذشت
تيزپري ، تندروي ،زرد چهر
باخته با گلشن تابنده مهر
آمد و از ره بر گل جا کشيد
کار دو خواهنده به دعوا کشيد
زين به جدل خست پر و بال ها
زان همه بسترد خط و خال ها
تا که رسيد از سر ره بلبلي
سوختهاي ، خسته ي روي گلي
بر سر شاخي به ترنم نشست
قصه ي دل را به سر نغمه بست
ليک رهي از همه ناخوانده بيش
ديد هياهوي رقيبان خويش
يک دو نفس تيره و خاموش ماند
خيره نگه کرد و همه گوش ماند
خنده ي بيهوده ي گل چون بديد
از دل سوزنده صفيري کشيد
جست ز شاخ و به هم آويختند
چند تنه بر سر گل ريختند
مدعيان کينه ور و گل پرست
چرخ بدادند بي پا و دست
تا ز سه دشمن يکي از جا گريخت
و آن دگري را پر پر نقش ريخت
و آن گل عاشق کش همواره مست
بست لب از خنده و در هم شکست
طالب مطلوب چو بسيار شد
چند تني کشته و بيمار شد
طالب مطلوب چو بسيار شد
چند تني کشته و بيمار شد
پس چو به تحقيق يکي بنگري
نيست جز اين عاقبت دلبري
در خم اين پرده ز بالا و پست
مفسده گر هست ز روي گل است
گل که سر رونق هر معرکه است
مايه ي خونين دلي و مهلکه است
کار گل اين است و به ظاهر خوش است
ليک به باطن دم آدم کش است
گر به جهان صورت زيبا نبود
تلخي ايام ، مهيا نبود
