

خونريزي
پا گرفته است زماني است مديد
نا خوش احوالي در پيکر من
دوستانم، رفقاي محرم!
به هوايي که حکيمي بر سر، مگذاريد
اين دلاشوب چراغ
روشنايي بدهد در بر من!
من به تن دردم نيست
يک تب سرکش، تنها پکرم ساخته و دانم اين را که چرا
و چرا هر رگ من از تن من سفت و سقط شلاقي ست
که فرود آمده سوزان
دم به دم در تن من.
تن من يا تن مردم، همه را با تن من ساخته اند
و به يک جور و صفت مي دانم
که در اين معرکه انداخته اند.
نبض مي خواندمان با هم و ميريزد خون، ليک کنون
به دلم نيست که دريابم انگشت گذار
کز کدامين رگ من خونم مي ريزد بيرون.
يک از همسفران که در اين واقعه مي برد نظر، گشت دچار
به تب ذات الجنب
و من اکنون در من
تب ضعف است برآورده دمار.
من نيازي به حکيمانم نيست
« شرح اسباب » من تب زده در پيش من است
به جز آسودن درمانم نيست
من به از هر کس
سر به در مي برم از دردم آسان که ز چيست
با تنم طوفان رفته ست
تبم از ضعف من است
تبم از خونريزي.
خانه ام ابري ست...
خانه ام ابري ست
يکسره روي زمين ابري ست با آن.
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد ميپيچد.
يکسره دنيا خراب از اوست
و حواس من!
آي ني زن که تو را آواي ني برده ست دور از ره کجايي؟
خانه ام ابري ست اما
ابر بارانش گرفته ست.
در خيال روزهاي روشنم کز دست رفتندم،
من به روي آفتابم
مي برم در ساحت دريا نظاره.
و همه دنيا خراب و خرد از باد است
و به ره ، ني زن که دائم مي نوازد ني ، در اين دنياي ابراندود
راه خود را دارد اندر پيش.
کک کي
ديري ست نعره مي کشد از بيشه ي خموش
"کک کي" که مانده گم.
از چشم ها نهفته پري وار
زندان بر او شده است علف زار
بر او که او قرار ندارد
هيچ آشنا گذار ندارد.
اما به تن درست و برومند
"کک کي" که مانده گم
ديري است نعره ميکشد از بيشه ي خموش.
جاده خاموش است
جاده خاموش ست، هر گوشه اي شب، هست در جنگل.
تيرگي صبح از پي اش تازان
رخنه اي بيهوده مي جويد.
يک نفر پوشيده در کنجي
با رفيق اش قصه پوشيده مي گويد.
بر در شهر آمد آخر کاروان ما زه راه دور -مي گويد-
با لقاي کاروان ما، چنان کارايش پاکيزه اي هر لحظه مي آراست.
مردمان شهر را فرياد بر ميخاست.
آنکه او اين قصه اش در گوش، اما
خاسته افسرده وار از جا،
شهر را نام و نشان هر لحظه مي جويد.
و به او افسرده مي گويد:
«مثل اين که سال ها بودم در آن شهر نهان مأوا»
مثل اين که يک زمان در کوچه اي از کوچه هاي او
داشتم ياري موافق، شاد بودم با لقاي او.
جاده خاموش ست، هر گوشه اي شب، هست در جنگل.
تيرگي صبح از پي اش تازان
رخنه مي جويد.
يک نفر پوشيده بنشسته
با رفيق اش قصه پوشيده مي گويد.
