تبليغاتX
نیما یوشیج(علی اسفندیاری)

نیما یوشیج(علی اسفندیاری)

جمعه بیستم مهر 1386

حکايت

 

nima


حکايت
بــا جـاهــلـي  و  فــلـســفــي افـتـاد  خـلافــي
چـونـانـکـه بس افـتـد بـه  سـر لـفـظ کــرانـه
هـر مشـکل کـان بـود بـر آن کـرد  جـوابـي
مــرد  از ره تـعـلـيـم  و نـه عـلـم  بـچـگـانـه
در کـارش آورد دل از بـس شــفــقــت بـرد
بــر راهـــش افــکـنــد هـم از روي نـشــانـه
خنـديـد بـه سخريـه بـر او جـاهـل و گفـتـش:
هر حرف که گوئي همه ياوه است و ترانـه
در خـاطـرش افـتـاد از او مـرد کـه پـرســد:
تـو مـنـطـق خـوانـدسـتـي بيـش و کـم يا نـه؟
زيـن مبحـث حرفـي ز کسـي هـيـچ شنـيـدي
يا آنـکه ترا مقـصـد حـرف است و بهـانـه؟
رو بـر ســـوي خــانـه بـبـرد کــور اگـر او
بـر عــادت پـيـشـيـن بـشـنـاســد ره  خــانـه
جوشيـد بر او جاهل: کـايـن ژاژ چه خائي؟
بـخـشــيـد بـر او مـرد زهــي مـنـطـقــيــانـه
گويـند: که بهتر ز خموشي نه جوابي است
بـا آنـکـه نـه بـا مـعـرفــتـش هـسـت مـيـانـه
ما را گـنـهي نيسـت به جـز ره کـه نمـوديم
پيـداسـت وگـر نـيـسـت در ايـن راه کـرانـه
 


هست شب
هست شب يک شبِ دم کرده و خاک
رنگِ رخ باخته است.
باد، نو باوه ي ابر، از بر کوه
سوي من تاخته است.
*
هست شب، همچو ورم کرده تني گرم در استاده هوا،
هم ازين روست نمي بيند اگر گمشده اي راهش را.
*
با تنش گرم، بيابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
با دل سوخته ي من ماند
به تنم خسته که مي سوزد از هيبت تب!
هست شب. آري، شب.


هنوز از شب...
هنوز از شب دمي باقي است، مي خواند در او شبگير
و شب تاب، از نهانجايش، به ساحل مي زند سوسو.
 
به مانند چراغ من که سوسو مي زند در پنجره ي من
به مانند دل من که هنوز از حوصله وز صبر من باقي است در او
به مانند خيال عشق تلخ من که مي خواند
 
و مانند چراغ من که سوسو مي زند در پنجره ي من
نگاه چشم سوزانش ـــ اميدانگيزـــ با من
در اين تاريک منزل مي زند سوسو.
 


همه شب
همه شب زن هرجايي
به سراغم مي آمد.
به سراغ من خسته چو مي آمد او
بود بر سر پنجره ام
ياسمين کبود فقط
همچنان او که مي آيد به سراغم، پيچان.
 
در يکي از شبها
يک شب وحشت زا
که در آن هر تلخي
بود پا بر جا،
و آن زن هر جايي
کرده بود از من ديدار؛
گيسوان درازش ـــ همچو خزه که بر آب ـــ
دور زد به سرم
فکنيد مرا
به زبونيّ و در تک وتاب
 
هم از آن شبم آمد هر چه به چشم
همچنان سخنانم از او
همچنان شمع که مي سوزد با من به وثاقم ، پيچان.


 
هاد
طوفان زده ست هيات دريا
و انگيخته نهفت صدايي
در گوشه ها نهان
درياي بي کران.
انديشه هاي گوش ات را
با گوش هاي پر شده ز انديشه هاي دور
مي دار جفت.
با آن صدا نهفت
مي باش هم نوا.
با آن خبر که هيات درياي تيره گفت.
دور آمدش ره و دير آمدش سفر
وين ست از او خبر.
هر دم خيالي، در خواب مي خورد
از لخته جگر.
خواب و خيالش مي برد
زين تنگ ره به در.
برداشته است ره ولي اکنون
پيشي گرفته هر قدم اش از قدم که هست.
با آن که بسته اند
هر راهي و دري
او خواهد آمد با اين خبر درست.
آمد شدن که دارد نازشت و عشوه اي ست
با آن نگار مست.
"رقص نشاط حوصله دير پاي وصل
پيچانده ست اگر از پايش
پاهاي او اگر از دست"
رمزي ست تا به راه نماند.
- و آويخته به سرکش هر موج –
انديشه اي ست او را
تا بر نشانه راست نشاند.
معصوم من او خواهد بود
با وي که بود شيطنت، گشته منجمد
در گور گوش هايش، مقهور ماند و مرد
حرفي که داشت با وي تهديد
تا لحظه ايد.
کشتي رساندگانش به ساحل
خواهند هر جدار شکستن
گر بر سرير ساحل حائل.
او خواهد آمد.
اندر تک طلسم بهم ريخته که بود
بزدوده ست رنگ ز هر نقشه اي و نيست
از هيچ نقشه سود.
با آن نگاه ها که بمردند
در ياس حبس خانه تاريک چشم ها
خواهند زنده از دم او خاست.
با شانه هاي برهنه
اينک پذيرش قدم اش را
از جاي خاست خواهند.
آن رهسپار دير سفر را
تا ديده پيکرش آرايش
آراست خواهند.
او خواهد آمد
بي دشمنان که زهره نيارند.
با او چو دوست بود
با دوستان که حيله بد جوي
چون دشمنان
مي دادشان نمود.
با کوششي به نشانه
با جوششي که امان ببريده ست
از هر فسون و فسانه.
با نوبتي که زخم شکستن
بر زخم استخوان بفزوده ست.
با آن صدا که از رگ دريا شکافته
هم چون خيال ناگه بيدار محرمان.
طوفان زده ست هيات دريا.
و انگيخته نهفت صدايي
در گوش ها نهان
درياي بي کران.
 




Search

منوي اصلي

آرشيو مطالب

لينكدوني

لوگوي دوستان

كلكسيون قالب هاي بلاگفا

Your Logo

Your Logo


آمار وبلاگ
    افراد آنلاين :
    مجموع بازديدها :

لوگوي وبلاگ

اديتور قالب

كلكسيون قالب هاي بلاگفا
Powered By
BLOGFA.COM