تبليغاتX
نیما یوشیج(علی اسفندیاری)

نیما یوشیج(علی اسفندیاری)

جمعه بیستم مهر 1386

گل زودرس

nima

گل زودرس
آن گل زودرس چو چشم گشود
 به لب رودخانه تنها بود
 گفت دهقان سالخورده که : حيف که چنين يکه بر شکفتي زود
 لب گشادي کنون بدين هنگام
 که ز تو خاطري نيابد سود
 گل زيباي من ولي مشکن
 کور نشناسد از سفيد کبود
نشود کم ز من بدو گل گفت
 نه به بي موقع آمدم پي جود
کم شود از کسي که خفت و به راه
 دير جنبيد و رخ به من ننمود
 آن که نشناخت قدر وقت درست
 زيرا اين طاس لاجورد چه جست ؟


گل نازدار
سود گرت هست گراني مکن
 خيره سري با دل و جاني مکن
آن گل صحرا به غمزه شکفت
صورت خود در بن خاري نهفت
صبح همي باخت به مهرش نظر
 ابر همي ريخت به پايش گهر
باد ندانسته همي با شتاب
 ناله زدي تا که برايد ز خواب
 شيفته پروانه بر او مي پريد
 دوستيش ز دل و جان مي خريد
 بلبل آشفته پي روي وي
 راهي همي جست ز هر سوي وي
 وان گل خودخواه خود آراسته
 با همه ي حسن به پيراسته
 زان همه دل بسته ي خاطر پريش
 هيچ نديدي به جز از رنگ خويش
شيفتگانش ز برون در فغان
 او شده سرگرم خود اندر نهان
 جاي خود از ناز بفرسوده بود
 ليک بسي بيره و بيهوده بود
 فر و برازندگي گل تمام
 بود به رخساره ي خوبش جرام
 نقش به از آن رخ برتافته
 سنگ به از گوهرنايافته
 گل که چنين سنگدلي برگزيد
عاقبت از کار نداني چه ديد
 سودنکرده ز جواني خويش
خسته ز سوداي نهاني خويش
آن همه رونق به شبي در شکست
تلخي ايان به جايش نشست
 از بن آن خار که بودش مقر
 خوب چو پژمرد برآورد سر
 ديد بسي شيفته ي نغمه خوان
 رقص کنان رهسپر و شادمان
 از بر وي يکسره رفتند شاد
راست بماننده ي آن تندباد
 خاطر گل ز آتش حسرت بسوخت
 ز آن که يکي ديده بدو برندوخت
هر که چو گل جانب دل ها شکست
 چون که بپژمرد به غم برنشست
دست بزد از سر حسرت به دست
 کانچه به کف داشت ز کف داده است
چون گل خودبين ز سر بيهشي
دوست مدار اين همه عاشق کشي
يک نفس از خويشتن آزاد باش
 خاطري آور به کف و شاد باش


 
 قايق
من چهره ام گرفته
من قايقم نشسته به خشکي
 
با قايقم نشسته به خشکي
فرياد مي زنم:
« وامانده در عذابم انداخته است
در راه پر مخافت اين ساحل خراب
و فاصله است آب
امدادي اي رفيقان با من.»
گل کرده است پوزخندشان اما
بر من،
بر قايقم که نه موزون
بر حرفهايم در چه ره و رسم
بر التهابم از حد بيرون.
 
در التهابم از حد بيرون
فرياد بر مي آيد از من:
« در وقت مرگ که با مرگ
جز بيم نيستيّ وخطر نيست،
هزّالي و جلافت و غوغاي هست و نيست
سهو است و جز به پاس ضرر نيست.»
با سهوشان
من سهو مي خرم
از حرفهاي کامشکن شان
من درد مي برم
خون از درون دردم سرريز مي کند!
من آب را چگونه کنم خشک؟
فرياد مي زنم.
من چهره ام گرفته
من قايقم نشسته به خشکي
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:
يک دست بي صداست
من، دست من کمک ز دست شما مي کند طلب.
 
فرياد من شکسته اگر در گلو، وگر
فرياد من رسا
من از براي راه خلاص خود و شما
فرياد مي زنم.
فرياد مي زنم!

 




Search

منوي اصلي

آرشيو مطالب

لينكدوني

لوگوي دوستان

كلكسيون قالب هاي بلاگفا

Your Logo

Your Logo


آمار وبلاگ
    افراد آنلاين :
    مجموع بازديدها :

لوگوي وبلاگ

اديتور قالب

كلكسيون قالب هاي بلاگفا
Powered By
BLOGFA.COM