تبليغاتX
نیما یوشیج(علی اسفندیاری)

نیما یوشیج(علی اسفندیاری)

جمعه بیستم مهر 1386

دل فولادم

 

nima


دل فولادم
ول کنيد اسب مرا
راه توشه ي سفرم را و نمد زينم را
و مرا هرزه درا،
که خيالي سرکش
به در خانه کشاندست مرا.
 
رسم از خطه ي دوري، نه دلي شاد در آن.
سرزمينهايي دور
جاي آشوبگران
کارشان کشتن و کشتار که از هر طرف و گوشه ي آن
مي نشانديد بهارش گل با زخم جسدهاي کسان.
*
فکر مي کردم در ره چه عبث
که ازين جاي بيابان هلاک
مي تواند گذرش باشد هر راهگذر
باشد او را دل فولاد اگر
و برد سهل نظر در بد و خوب که هست
و بگيرد مشکلها آسان.
و جهان را داند
جاي کين و کشتار
و خراب و خذلان.
 
ولي اکنون به همان جاي بيابان هلاک
بازگشت من ميبايد، با زيرکي من که به کار،
خواب پر هول و تکاني که ره آورد من از اين سفرم هست هنوز
چشم بيدارم و هر لحظه بر آن مي دوزد،
هستيم را همه در آتش بر پا شده اش مي سوزد.
 
از براي من ويران سفر گشته مجالي دمي استادن نيست
منم از هر که در اين ساعت غارت زده تر
همه چيز از کف من رفته به در
دل فولادم با من نيست
همه چيزم دل من بود و کنون مي بينم
دل فولادم مانده در راه.
دل فولادم را بي شکي انداخته است
دست آن قوم بدانديش در آغوش بهاري که گلش گفتم از خون وز زخم.
وين زمان فکرم اين است که در خون برادرهايم
ـــ ناروا در خون پيچان
بي گنه غلتان در خون ـــ
دل فولادم را زنگ کند ديگرگون.


داروگ
خشک آمد کشتگاه
در جوار کشت همسايه.
گر چه مي گويند: « مي گريند روي ساحل نزديک
سوگواران در ميان سوگواران.»
قاصد روزان ابري، داروگ! کي مي رسد باران؟
 
بر بساطي که بساطي نيست
در درون کومه ي تاريک من که ذره اي با آن نشاطي نيست
و جدار دنده هاي ني به ديوار اطاقم دارد از خشکيش مي ترکد
ـــ چون دل ياران که در هجران ياران ـــ
قاصد روزان ابري، داروگ! کي مي رسد باران؟


در شب تيره
در شب تيره چو گوري که کند شيطاني
وندر آن دام دل افسايش را
دهد آهسته صفا،
زيک زيک، زيک زايي
لحظه اي نيست که بگذاردم آسوده به جا.

بال از او خيسيده
پاي از او پيچيده.
شده پرچين اش دامي و من اش دام گوشا.
معرفت نيست دريغا! در او
آن دل هرزه درا.
که به جاي آوردم
وانهد با خود، در راه مرا.
زيک زيک، زيک زايي
لحظه اي نيست که بگذاردم آسوده به جا.


در پيش کومه ام
در پيش کومه ام
در صحنه ي تمشک
بيخود ببسته است
مهتاب بي طراوت.لانه.
*
يک مرغ دل نهاده ي دريادوست
با نغمه هايش دريايي
بيخود سکوت خانه سرايم را
کرده است چون خياش ويرانه.
*
بيخود دويده است
بيخود تنيده است
"لم" در حواشي "آئيش"
باد از برابر جاده
کانجا چراغ روشن تا صبح
مي سوزد از پي چه نشانه.
*
اي ياسمن تو بيخود پس
نزديکي از چه نمي گيري
با اين خرابم آمده خانه.


 در نخستين ساعت شب
در نخستين ساعت شب، در اطاق چوبيش تنها، زن چيني
در سرش انديشه هاي هولناکي دور مي گيرد، مي انديشد:
« بردگان ناتوانايي که مي سازند ديوار بزرگ شهر را
هر يکي زانان که در زير آوار زخمه هاي آتش شلاق داده جان
مرده اش در لاي ديوار است پنهان»
 
آني از اين دلگزا انديشه ها راه خلاصي را نمي داند زن چيني
او، روانش خسته و رنجور مانده است
با روان خسته اش رنجور مي خواند زن چيني،
در نخستين ساعت شب:
ـــ « در نخستين ساعت شب هر کس از بالاي ايوانش چراغ اوست
آويزان
همسر هر کس به خانه بازگرديده است الا همسر من
که ز من دور است و در کار است
زير ديوار بزرگ شهر.»
*
در نخستين ساعت شب، دور از ديدار بسيار آشنا من نيز
در غم ناراحتي هاي کسانم؛
همچناني کان زن چيني
بر زبان انديشه هاي دلگزايي حرف مي راند،
من سرودي آشنا را مي کن در گوش
من دمي از فکر بهبودي تنها ماندگان در خانه هاشان نيستم خاموش
و سراسر هيکل ديوارها در پيش چشم التهاب من نمايانند نجلا!
*
در نخستين ساعت شب،
اين چراغ رفته را خاموش تر کن
من به سوي رخنه هاي شهرهاي روشنايي
راهبردم را به خوبي مي شناسم، خوب مي دانم
من خطوطي را که با ظلمت نوشته اند
وندر آن انديشه ي ديوارسازان مي دهد تصوير
ديرگاهي هست مي خوانم.
در بطون عالم اعداد بيمر
در دل تاريکي بيمار
چند رفته سالهاي دور و از هم فاصله جسته
که بزور دستهاي ما به گرد ما
مي روند اين بي زبان ديوارها بالا.
 


در کنار رودخانه
در کنار رودخانه مي پلکد سنگ پشت پير.
روز، روز آفتابي است.
صحنه ي آييش گرم است.
 
سنگ پشت پير در دامان گرم آفتابش مي لمد، آسوده مي خوابد
در کنار رودخانه.
 
در کنار رودخانه من فقط هستم
خسته ي درد تمنا،
چشم در راه آفتابم را.
چشم من اما
لحظه اي او را نمي يابد.
آفتاب من
روي پوشيده است از من در ميان آبهاي دور.
آفتابي گشته بر من هر چه از هر جا
از درنگ من،
يا شتاب من،
آفتابي نيست تنها آفتاب من
در کنار رودخانه.


 
در بسته ام
در بسته ام شب است
تاريک هم چو گور
با آن که دور ازو نه چنانم
او از من است دور.
خاموش مي گذارم من با شبي چنين
هر لحظه اي چراغ
مي کاهم اش ز روغن
تا در رهم نگيرد جز او کسي سراغ.
روشن به دست آيدم آن لحظه کاندران
چون بوي در دماغ گل او جاي برده است.
تن مي فشارم از در و ديوار
و تنگناي خانه من از من فشرده است.
نجواي محرمانه مي آغازد
تاريک خانه من با من.
دارد به گوش حرف مرا، او
دارم به گوش حرف ورا، من.
زين حرف کاو چه وقت مي آيد
و هر جدار خاموش.
در سايه گسسته جداري
دارد به ما نگران گوش.
و شب، عبوس و سرد،
بر ما به کار مي نگرد.
يک دلفريب، با قدم اش لنگ،
پنهان به راه مي گذرد.
و سنگ ها به "کاسم" بسته تن کبود
سر بر سرير خار نشانده،
چشمي شده اند، مي نگرندش
ليک ايستاده در ره مانده.
آنگاه مانده با شب، آري
و من به هر نشاني باريک،
چون آتشي به خرمن خاکستر سياه.
خو بسته ام به خانه تاريک.
خاموش مي گذارم
هر لحظه اي چراغ.
مي کاهم اش ز روغن
تا در رهم نگيرد جز او کسي سراغ.
 

 




Search

منوي اصلي

آرشيو مطالب

لينكدوني

لوگوي دوستان

كلكسيون قالب هاي بلاگفا

Your Logo

Your Logo


آمار وبلاگ
    افراد آنلاين :
    مجموع بازديدها :

لوگوي وبلاگ

اديتور قالب

كلكسيون قالب هاي بلاگفا
Powered By
BLOGFA.COM