تبليغاتX
نیما یوشیج(علی اسفندیاری)

نیما یوشیج(علی اسفندیاری)

جمعه بیستم مهر 1386

چشمه ي کوچک

nima

چشمه ي کوچک
گشت يکي چشمه ز سنگي جدا
 غلغله زن ، چهره نما ، تيز پا
گه به دهان بر زده کف چون صدف
گاه چو تيري که رود بر هدف
گفت : درين معرکه يکتا منم
تاج سر گلبن و صحرا منم
 چون بدوم ، سبزه در آغوش من
 بوسه زند بر سر و بر دوش من
چون بگشايم ز سر مو ، شکن
 ماه ببيند رخ خود را به من
 قطره ي باران ، که در افتد به خک
 زو بدمد بس کوهر تابنک
 در بر من ره چو به پايان برد
 از خجلي سر به گريبان برد
 ابر ، زمن حامل سرمايه شد
 باغ ،‌ز من صاحب پيرايه شد
 گل ، به همه رنگ و برازندگي
 مي کند از پرتو من زندگي
در بن اين پرده ي نيلوفري
کيست کند با چو مني همسري ؟
زين نمط آن مست شده از غرور
 رفت و ز مبدا چو کمي گشت دور
 ديد يکي بحر خروشنده اي
 سهمگني ، نادره جوشنده اي
 نعره بر آورده ، فلک کرده کر
ديده سيه کرده ،‌شده زهره در
 راست به مانند يکي زلزله
 داده تنش بر تن ساحل يله
 چشمه ي کوچک چو به آنجا رسيد
 وان همه هنگامه ي دريا بديد
 خواست کزان ورطه قدم درکشد
 خويشتن از حادثه برتر کشد
 ليک چنان خيره و خاموش ماند
 کز همه شيرين سخني گوش ماند
خلق همان چشمه ي جوشنده اند
 بيهوده در خويش هروشنده اند
 يک دو سه حرفي به لب آموخته
 خاطر بس بي گنهان سوخته
ليک اگر پرده ز خود بردرند
 يک قدم از مقدم خود بگذرند
 در خم هر پرده ي اسرار خويش
 نکته بسنجند فزون تر ز پيش
 چون که از اين نيز فراتر شوند
 بي دل و بي قالب و بي سر شوند
 در نگرند اين همه بيهوده بود
 معني چندين دم فرسوده بود
 آنچه شنيدند ز خود يا ز غير
 و آنچه بکردند ز شر و ز خير
 بود کم ار مدت آن يا مديد
 عارضه اي بود که شد ناپديد
 و آنچه به جا مانده بهاي دل است
کان همه افسانه ي بي حاصل است


چراغ

پيت پيت ... چراغ را
در آخرين دم سوزش
هر دم سماجتي ست.
با او به گردش شب ديرين
پنهان شکايتي ست.
او داستان ياس و اميدي ست
چون لنگري ز ساعت با او به تن تکان.
تشييع مي کند دم سوزان رفته را
وز سردي اي که بيم مي افزايد.
آن چيزهاش کاندر دل هست
هر لحظه بر زبان اش مي آيد.
پيت پيت ... در آي با من نزديک.
تا قصه گويم ات ز شبي سرد.
کامد چگونه با کف اش آتش
از ناحيه همين ره تاريک.
او آمد از در
گرچه نگاه او نه هراسان.
خاموش وار دست اش بگشاد
باشد که مشکلي کند آسان.
آخر نهاد با من باقي
اين قصه ام که خون جگر شد.
با ابري از شمال درآمد
با بادي از جنوب به در شد
پيت پيت ... نفس نگيردم از چه؟
از چه نخزيدم ز جگر دود؟
آنم که دل نهاد در آتش
مي ديدم اش که مي رود از من
چون جان من که از تن نابود.
اول نشست با من دلگرم
آخر ز جاي خاست چو دودي
چون آرزوي روز جواني
اين آتشم به پيکر، اندوخت و برفت
او اين زبان گرمم آموخت و برفت.
پيت پيت ... نديده صبح چراغم
گور وي آمده ست تن او.
آن گاه شب تنيده بر او رنگ
شب گشته بر تن اش کفن او.
مي سوزد آن چراغ وليکن
دارد به دل به حوصله تنگ
طرح عنايتي.
با اوهنوز هست به لب با شب دراز
هر دم حکايتي.


 

 




Search

منوي اصلي

آرشيو مطالب

لينكدوني

لوگوي دوستان

كلكسيون قالب هاي بلاگفا

Your Logo

Your Logo


آمار وبلاگ
    افراد آنلاين :
    مجموع بازديدها :

لوگوي وبلاگ

اديتور قالب

كلكسيون قالب هاي بلاگفا
Powered By
BLOGFA.COM